نقد و بررسی فیلم جدید الخاندرو ایناریتو

بازگشته از گور؛ سفری از فلسفه تا سرگرمی

فیلم‌نامه این فیلم به صورت کاملا کلاسیک نوشته شده و همین موضوع باعث شده که فیلم بازگشته از گور علاوه بر اینکه در باطن، فیلمی فلسفی است، در ظاهر برای مخاطب عام فیلمی کاملاً سرگرم کننده جلوه کند.

فید این، خانواده، جنگ، رویا و صدایی خارج از قاب تصویر، با لحنی خدای گونه، از جنس هشدار و آگاهی، که در آخرین جمله اش به ما می گوید: تا وقتی که نفس می کشی باید بجنگی، نفس بکش و به نفس کشیدن ادامه بده… فید اوت…
شروعی بی نظیر که مخاطب را برای تماشای فیلمی از «الخاندرو گونزالس ایناریتو» (Alejandro G. Inarritu) دعوت می کند.
برای من تا کنون همیشه نوشتن از فیلم های خوب سختر از فیلم های بد بوده چرا که در فیلم هایی که همه ی عناصر آن در زنجیره ی محکمی به نام سینما قرار گرفته اند جدا کردن یک عنصر و صحبت در مورد آن کار بسیار مشکلی است. در واقع در فیلم هایی مانند «بازگشته از گور»، از دوربین گرفته تا بازی ها و میزانسن و صدا و تدوین و… آنقدر اجزا درست به کار گرفته شده اند، که فقط بعد از دیدن فیلم می توانی به یک عامل اشاره کنی و آن هم کارگردانی قوی و فوق العاده است که توانسته با انتخابهایی کاملا درست، حس نفرتی از جنگ و خوی وحشی گری انسان را به شما منتقل کند.
«بازگشته از گور» (The Revenant) که امسال در ۱۲ بخش نامزد اسکار شده اقتباسی از رمان «مایکل پانک» (Michael Punke) به همین نام می باشد که این رمان بر اساس زندگی واقعی مردی سفید پوست و شکارچی به نام «تاجر خز» در قرن نوزدهم می باشد که مجبور است برای زنده ماندن نه تنها با طبیعت وحشی بلکه با سرخپوستان و نیز مردی که فرزندش را کشته مبارزه کند. ایناریتو جزء نخستین افرادی است که توانسته در دو سال پیاپی فیلمی بسازد که رکورددار نامزدی دریافت جوایز اسکار شود. سال گذشته نیز همکاری او و تصویربردار نابغه اش «امانوئل لابزکی» (Emmanuel Lubezki) فیلم مهمی به نام «مرد پرنده ای» (Birdman) را رقم زده بود که توانست جایزه بهترین فیلم و بهترین کارگردانی اسکار را از آن خود کند.
فیلم بعد از مقدمه ای زیبا و درست با حرکت دوربین روی آب‌هایی روان و آمدن نام فیلم در یکی از جنگل های آمریکای شمالی آغاز می‌شود. کارگردان با زیرکی در اولین کات قهرمان و ضد قهرمان را به صورت کاملا پنهانی و هنرمندانه به ما معرفی می‌کند. در نمای اول فیلم دوربینِ سیال و جستجوگر که در ابتدا برای ما غریب است بعد از حرکت از روی آب های روان با یک چرخش نرم، شخصیت اصلی داستان «گلاس» (با بازی لئوناردو دی کاپریو) را که در حال شکار است معرفی می‌کند و به نمای مدیوم شات از او می‌رسد، در این لحظه با شلیک گلوله ای از تفنگ گلاس تصویر کات می شود به شخصیت منفی و ضدقهرمان فیلم، که کنار درختی ایستاده است.
از نظر تدوین گرافیکی نیز این دو نما قابل توجه است. چرا که جاییکه ضربه زن اسلحه قرار دارد در نمای بعد درست درهمان منطقه ازکادر، سر ضد قهرمان قرار می گیرد.

001_2

002_2

ایناریتو در همان ابتدا تم و موتیف داستانش را با یک جمله به ما می‌گوید و این تم در کل فیلم گسترش پیدا می‌کند. فیلم با جنگ گروهی شروع می شود و با جنگ فردی تمام می شود. در مقدمه، فیلم با یک حادثه شروع می شود و ما جنگ بین سرخ پوستان و سفید پوستانی را شاهدیم که برای جمع آوری پوست گوزن به این جنگل آمده اند. سپس سفیدپوستان به دریا می روند و فرار می کنند. گلاس به عنوان رهبر و راه بلد این گروه به ما معرفی می شود و رفته رفته با شخصیت او، رابطه اش با تنها پسرش و گذشته اش آشنا می شویم و دقیقا هنگامی که دیگر وقت همذات پنداری مخاطب با گلاس است، او به عنوان قهرمان به مخاطب معرفی می شود و کارگردان او و ما را در دل جنگل تنها می گذارد تا سکانس بی نظیر و مهمتر از آن باورپذیر حمله‌ی خرس به گلاس شکل بگیرد و…

003_2

درست در این لحظه است که می‌فهمیم قهرمان داستان چه کسی است و ما باید نگران چه شخصیتی در فیلم باشیم.
اما عنصر پر رنگ دیگری که حضورش در فیلم غیر قابل انکار است دوربینِ «امانوئل لابِزکی» است. لابزکی که تا کنون ۸ بار نامزد اسکار شده است و از این بین ۲ بار در دو دوره گذشته اسکار برای دو فیلم Gravity و Birdman جایزه بهترین تصویربرداری را از آن خود کرده است، امسال نیز برای نقش آفرینی در اثر جدید ایناریتو، نظر داوران اسکار را به سمت خود جلب کرده است. او که همواره با فیلمبرداری پیوسته و توانش در ثبت سکانس پلان، همه را شگفت زده می کند اینبار نیز با کوله باری از تجربه در فیلم ایناریتو حاضر می شود و تصاویری را خلق می کند که علاوه بر زیبایی کاملا در خدمت داستان و هدفی است که کارگردان دارد.
لحن شاعرانه و همین طور دوگانه ی دوربین در ابتدا برای ما ناآشنا و غریب است ولی بعد از گذشت چند دقیقه، نوع خاص حرکاتش برای ما عادی می‌شود و جایگاه خودش را در ذهن ما تثبیت می‌کند. دوربین در موقعیت‌هایی از فیلم که شخصیت اصلی قرار دارد، به شیوه‌ی کلاسیک داستان را روایت می‌کند و باعث می‌شود تا ما با قهرمان داستان همراه شویم و با او همذات پنداری کنیم، درنتیجه برای لحظاتی از یاد می‌بریم که آنچه می بینیم فیلم است. ولی در قسمت‌های دیگر از فیلم که در موقعیت جنگ و خوی وحشی گری می‌گذرد، مانند همان سکانس اول انگار ما جای دوربینی قرار گرفته‌ایم که لباسی نامرئی به تن کرده و در دل ماجرا حضور دارد، در این موقعیت ها دوربین شخصیتی انسانی پیدا می‌کند و با تأمل و آرامش خاصی که منجر به تفکر می‌شود انسان های اطرافش و کارهایی که آنها انجام می‌دهند را نظاره می‌کند، که در نتیجه‌ی این نوع نگاهِ دوربین، حس نفرتی از جنگ در دل ما ایجاد می‌شود که هدف و قصد کارگردان نیز از این کار دقیقا همین است.

نکته‌ی دیگری که در فیلمبرداری لابِزکی می‌توان به آن اشاره کرد استفاده‌ درست و دراماتیک او از لنز واید (Wide) است.

004_2

فیلمنامه این فیلم به صورت کاملا کلاسیک نوشته شده و همین موضوع باعث شده که فیلم بازگشته از گور علاوه بر اینکه در باطن، فیلمی فلسفی است، در ظاهر برای مخاطب عام فیلمی کاملاً سرگرم کننده جلوه کند. البته قسمت‌هایی از فیلم ناگفته مانده و به سوالات ما پاسخ نمی دهد که به نقصان فیلمنامه باز می‌گردد، مثل سکانس آخر و چرایی رفتن فرمانده قلعه به همراه گلاس، در صورتی که می‌توانست کسی دیگر با او همراه شود و یا حتی گلاس با یک گروه به دنبال قاتل پسر خود برود.
در این فیلم ما با دو جهان روبرو می‌شویم و برای لحظاتی به جهان پس از مرگ می‌رویم که در آن همسر گلاس شوهرش را به نوعی تقدیس می‌کند و او را برای ادامه راه تشویق می‌کند و در آخر نیز با گرفتن انتقام و رسیدن به هدفش گویی گلاس دارد به همسرش که از او دور می‌شود می‌پیوندد و با نگاهی به سمت دوربین از ما می‌خواهد که به آنچه تا کنون دیده ایم فکر کنیم …

نویسنده: محمدمهدی فکریان

0



نظری ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*