نقدی بر فیلم‌ مریخی ساخته ریدلی اسکات

پیچ و مهره بجای خودکار

تنها چیزی که رسیده، یک فیلم قابل‌دیدن، قابل‌تأمل و بدون اداواطوار است که نمی‌توان آن را یک فیلم "خوب" و ماندگار دانست ولی قطعاً یکی از مهم‌ها، بی ادعاها و بدردبخور های امسال (2015) است که زبان‌اش زبان سینماست!

بعد از بازی‌های اغراق‌آمیز، دیالوگ‌های شعاری به انضمام چند پلان خوب در Gravity از “آلفونسو کواران” و مزاح “نولان” با سینما، فیلم به شدّت گدای احساسات Interstellar حالا با “مریخی” طرفیم که به نسبت، هم در سرگرمی و هم در هنر، جلوتر است و سینمایش جدّی‌تر! مانور و ماجراجویی بی در و پیکر فضایی یا یک درس چهار واحدی در رشته‌ی فیزیک کوانتوم نیست و در حدّ قابل قبولی از اسارت نمایش بیش از حدّ فضا و نرسیدن به فضای قابل‌باور سینمایی رها می‌شود و اندازه نگه می‌دارد! هم در بازی و هم در میزانسن. بستر یا ظرف هارمونیک (با کمی قطعی) و حتّی جاهایی اُرگانیکِ یک فیلم خوب و درگیرکننده را فراهم می‌کند ولی داخلش آن‌قدرها پربار نمی‌شود و مخاطب را سیر نمی‌کند! دوربینش اداواطوار نمی‌آید و کاملاً مشخّص است که “ریدلی اسکات” فیلم را برای خودنمایی و کلاس گذاشتن و متحیّر کردن سطحی و گذرای مخاطب نساخته است. “مریخی” اقتباسی است از یک رمان پرفروش و نه یک داستان واقعی که واقعیّتش را می‌گسترد و باورپذیر می‌کند! قصّه‌ی جمع‌وجور و ساده‌اش که بیش از دو ساعت طول می‌کشد را خسته‌کننده و خواب‌آور تعریف نمی‌کند؛ چون تماماً در تلاش است که این قصّه‌ی کوتاه و ساده را فرمیک کرده و القا کننده‌ی حسّ و تأثیر بر مخاطب و همراه با مخاطب باشد. زمان را در فیلم قابل‌لمس کند و تاحدودی (این آخری، حدود کمتری) موفّق است و ضعف‌هایی هم دارد که به آن‌ها خواهیم پرداخت…
فیلم با دیالوگ‌های نه‌چندان باشکوه و زائد شروع می‌شود ولی رفته‌رفته این زائد بودن از بین رفته و کارآمد می‌شوند. دیالوگ‌های حامل اطلاعاتی که آدم‌های فیلم، آن‌ها را می‌دانند ولی بلندبلند به زبان می‌آورند که مخاطب هم بشنود و بفهمد! در سینما خیلی از راه گوش نمی‌فهمانند؛ چشم بهتر است؛ قلب از آن بهتر! همچنین، چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است؟! چیزی که عیان نیست چه خوش‌تر که بیان نیست! این تصنّع در دیالوگ، -آن‌هم در شروع فیلم- کمی به ذوق می‌زند ولی نکته‌ی مثبتی لابه‌لای این دیالوگ‌ها و صدالبته فیلم‌برداری درست فیلم وجود دارد، یکی بازی جسیکا چستین است که به چشم می‌آید و کنترل‌شده است ولی برگ برنده‌ی بازی در فیلم نیست؛ و دیگری اینکه فیلم، همراه با قصّه گفتن و خلق یک اتّفاق به زبان سینما (برعکس نولان)، شخصیت‌پردازی می‌کند (قصّه گویی و شخصیت‌پردازیِ توأمان با تکنیک‌های بصری) و کمی ما را با رابطه‌ی آدم‌ها آشنا می‌کند!  کمی صمیمیت حس می‌کنیم و دو ارتباط خاص، بین دو زوج (مت دیمون و جسیکا چستین + کیت مارا و آن پسر شیرین‌بیان!) که بخصوص ارتباط خاصّ (نگفتم عشقی!) بین دیمون و چستین سیر درست و زیبایی را طی می‌کند! کلیشه نیست؛ نو است و از یک کنش درونی و اهمیت قائل شدن برای زیردست توسط مسئول، شروع و با واکنشی در چهره و صدا، خاص می‌شود و آخرسر هم رها! تا حدودی برای ما مبهم می‌ماند ولی این ابهام خاص و دلنشین بودن این ارتباط را کاملاً از بین نمی‌برد. یک حسّ خاص -و البته کمرنگ- دیگر هم در شروع به مخاطب اثر می‌کند و آن اینکه مخاطب بلایی که سر مارک واتنی (مت دیمون) خواهد آمد را بدون لوث شدن قضیه، پیش‌بینی می‌کند و موجب یک آمادگی در مخاطب می‌شود که پذیرای چگونگی رخداد باشد! متأسفانه حس می‌کنم بااینکه اندازه نگه‌داشتن‌ها برای القای این حواس بد نیست ولی جاهایی بیشتر به تفریط میل دارد تا افراط (به‌جز یک‌پنجم پایانی فیلم)! یعنی این احتمال هست که درستی میزانسن در ابتدای فیلم اتّفاقی باشد ولی هرچه که هست، شروع قابل‌قبول و باقدرتی‌ست! فیلم سعی دارد تا مخاطب را به درون اثر بکشاند و نظریه‌های پیچیده‌ی علمی را طوطی‌وار و بی‌اثر به خوردِ مخاطب ندهد؛ بجایش از آن‌ها در دلِ قصّه استفاده کند و تجربه‌ی یک رویداد مشابه را در مخاطبش ایجاد کند! کاملاً در این مسائل موفّق نیست ولی همین تلاش که جاهایی هم جواب می‌دهد و بخصوص سعی در خلق مفهوم “زمان”، باعث می‌شود تا “مریخی” را یکی از معدود فیلم‌های قابل‌اعتنا و قابل‌تأمل امسال بدانم و تماشایش را به شدّت توصیه کنم!
شروع تنهایی مارک در مریخ نکته‌ی مثبت دیگری از فیلم را رو می‌کند و آن، بازی مت دیمون است! مت دیمونی که به نظرم در این فیلم نقش بازی نمی‌کند و بیشتر خودش است! نزدیک شدن‌اش به یک “شخصیت” درست سینمایی را هم مدیون فیلمنامه نیست! زخمی شدن و مداوای خود، با بازی خوب و فرم درست، از نورپردازی گرفته تا موسیقی و دوربین، همه اِلِمان‌های تکنیکی در خدمت فرم می‌شوند تا یک سکانس تماشایی و اندازه (در بازی و قاب) را شاهد باشیم و به کارکتر مارک واتنی نزدیک شویم. فیلمنامه‌ی فیلم در مورد این کارکتر از بازی و کارگردانی عقب است. به‌جز بعضی دیالوگ‌های خوب، فیلمنامه‌ی فیلم چیزی از گذشته‌ی این آدم به ما نمی‌دهد؛ یا خانواده‌اش و سرچشمه‌ی امیدی که در زمین، شوق بازگشت را در او بیرونی‌تر کند! علّت بعضی کارهایش را نمی‌فهمیم و اینکه چرا چنین چیزی به ذهنش رسید!؟ سراغ جعبه‌های مخصوص همکارانش رفتن، عکس‌ها، موسیقی‌های دیسکوی فرمانده و اشارات کوچک و بزرگ –و حتّی بعضی در قاب و میزانسن– به دیگر همکاران، یادآورهای خوبی‌اند ولی ازجمله کارهایی که اصلاً نمی‌فهمیم از کجا آمد و منطق نمی‌گیرند، مهم‌ترینشان قضیه‌ی ثبت فیلم از خود است! مارک، قبل از خیلی کارهای ضروری‌تر به سراغ دوربین می‌آید و در دیالوگ علّت ثبت فیلم را توضیح می‌دهد ولی این اصلاً کافی نیست تا ما قانع شویم که چرا این آدم قبل از اینکه مثلاً در مورد جیره‌ی غذا و چگونه زنده ماندنش فکر کند و نقشه بچیند، باید به سراغ فیلم گرفتن از خود برود؟! علیّت این قضیه نه در شخصیت و نه در میزانسن و قصّه قانع‌کننده نیست (نریشن می‌توانست جایگزین آن باشد) ولی وجودش در چنین قصّه‌ای بدیهی به نظر می‌رسد! آخر فیلم هم معلوم نمی‌شود که این نوارهای ضبط‌شده چه شد!؟ خیال بود؟! قلقلکی برای دیوار چهارم؟! یا عضو مصنوعی در بدنی ارگانیک و زنده؟! رفته‌رفته صدای این گزارش دادن‌های مارک واتنی به مثابه یک نریشن بر پلان‌ها پخش می‌شود تا فیلم و بخصوص بخش‌های تنهایی مارک در مریخ فرمولیزه و یکنواخت نشود!
سکانس‌های تنهایی مارک واتنی در مریخ، مخاطب را با یک بازی دلی و خوب همراه می‌کند و برخلاف خیلی فیلم‌های دیگر، سعی دارد تا مخاطب را در انجام گرفتن و تجربیات علمی سهیم کند! این سکانس‌ها علم را در قالب تصویر برایمان فرمیک می‌کنند و ما دقایقی با مارک واتنی زندگی و تجربه می‌کنیم؛ هرچند که گرسنگی‌اش را نمی‌فهمیم و البته تا حدودی تنهایی‌اش را! تنهاییِ یک مرد در سیّاره ای (مریخ) خالی از سکنه و تلاش برای زنده‌ماندن و بازگشت به زمین، آنقدر عمیق نمی‌شود که یک فیلم به‌یادماندنی بدهد ولی مسلماً هنگام تماشای فیلم خسته‌مان نمی‌کند و تجربه‌ای کمیاب برایمان رقم می‌زند! “اسکات” در این فیلم، علم را راه نجات و بسیار پررنگ می‌بیند ولی تکنولوژی را کمرنگ‌تر؛ آن را متّکی به بضاعت و ابزاری برای رفع نیاز می‌داند در عین حال هم محترم می‌شماردش! این‌ها را شعار نمی‌کند و در یک فیلم سرگرم‌کننده و در بطن قصّه بیان می‌کند! گریزش به حیات و Hey There گفتن مارک واتنی به گیاه جوانه‌زده در خاک حسّی را در مخاطب ایجاد نمی‌کند و مال این فیلم نیست؛ اضافی و شعاریست، شاید لحظه‌ای یادآوری در ما ایجاد کند و نه بیشتر؛ چون قبل‌تر حتّی حاصل این گیاه جوانه‌زده عمیقاً در مخاطب، حسّ رفع معضل گرسنگی و نجات یافتن را ایجاد نکرده است!
“زمان” در فیلم، مشخصاً دغدغه‌ی فیلم‌ساز و فیلمنامه نویس است ولی دغدغه‌ی صرف بودن، چیزی خلق نخواهد کرد! تغییرات ظاهری در چهره و بخصوص در بدن (کاهش وزن و نحیف شدن) بدون اغراق خوب است؛ اشاره‌ای (کلامی) به آن نمی‌شود ولی در تصویر کاملاً با مخاطب کار می‌کند! چند اِلِمان دیگر هم هست که اشاره به گذر زمان در فیلم دارد مثل آن بسته‌ی غذای روز آخر یا کثیف شدنِ تدریجی دیوارهای هاب و لباس فضانوردی و … که متأسفانه آن‌قدر که باید، زمان را برایمان تثبیت نمی‌کند و بخصوص در اواخر فیلم از بین رفته و به فرض مخاطب سپرده می‌شود! فرق روز مریخی و روز زمینی را نمی‌فهمیم و … . نمی‌توان گفت که “زمان” به‌کل در فیلم حس شدنی است ولی به شدّت نسبت به فیلمی مثل Interstellar که ادعای زمان دارد، بهتر و قابل لمس‌تر است.
“مکان” هم مثل زمان، نصفه و نیمه و ناقص است! نسبت به زمان، کمتر دغدغه‌ی فیلم‌ساز است و شرایط مکانی و دیالکتیک‌شان با آدم اصلی (مارک واتنی)، بهتر با مخاطب کار می‌کنند تا خود “مکان”. مخاطب این زمین ناهموار و وسیعِ پر از خاک و شن را به عنوان سیّاره ای دیگر باور نمی‌کند و فیلم به‌جز چند طوفان مهیب، سرمای بیش از حدّ شب‌ها و سوز عجیب، حسّ غریب بودن مکان را به‌طور کامل در مخاطب ایجاد نمی‌کند! همینجا اشاره کنم که موسیقی در این زمینه یاری‌رسان است ولی کافی نیست؛ اگرچه بیرون از فیلم موسیقی خیلی خوبی نیست ولی درون فیلم تشخّص می‌گیرد و به شدّت یاری‌رسان است.
در “مریخی”، هم در بحث زمان و هم در بحث مکان، آدم اصلی فیلم به شدّت مؤثر است و این نکته‌ی بسیار مهمّی‌ست که خیلی از کارگردان‌ها و فیلمنامه نویس‌ها نمی‌فهمند! می‌خواهند زمان و مکان و درنهایت فضاسازی‌شان را مستقل از کارکتر به فرم برسانند که به شدّت ناموفّق‌اند چون یادشان رفته که مخاطب فیلم‌شان “انسان” است و انسان تا هم‌نوعش را در فیلم نفهمد و درک نکند، به هیچ وجه “فصا” برایش مسأله نخواهد شد! این فیلم به‌درستی رابطه‌ی دیالکتیکی شخصیت با زمان و مکان را محور اصلی فضاسازی‌اش می‌کند و این نکته‌ی به شدّت فرمیک و درست فیلم است.
پایان فیلم، قبل از عملیات نجات، پلان‌هایی از تنهایی مارک واتنی در زمین‌های وسیع داریم که به همراه نریشن‌ها، غروب آفتاب و چهره‌ی خسته و بازی همچنان سرپا و خوب مت دیمون، حسّی تلخ و شیرین از ترک یک ماجراجویی عجیب و بازگشت به جمع دوستان و زمین در مخاطب ایجاد می‌کند که به شکل عجیبی سانتی‌مانتال نیست! عملیات نجات شروع می‌شود و هالیوودی‌بازی و جمع شدنِ مردم در خیابان و دست و جیغ و هورا به شدّت به ذوق می‌زند و کلّاً قضیه‌ی مهم‌بودن یا شدنِ مارک واتنی میان مردم، بیرون از اثر است و تنها جایی که کم‌وبیش کمک‌رسان است در مفهوم این جمله است که: “قهرمان‌بازی واقعی را هیچ‌کس ندید، به‌جز مخاطب!”. اجرای عملیات نجات به‌جز بدی‌ای که دارد و به آن اشاره کردم، اجرایی قابل‌قبول دارد؛ قضیه‌ی ارتباط خاصّ فرمانده (جسیکا چستین) با مارک واتنی،  همچنان درآن جریان دارد و به شدّت اندازه نگه می‌دارد ولی حیف که در پایان‌بندی کاملاً رها می‌شود و اصلاً اشاره‌ای هم به‌آن نمی‌شود! نماهای پایانی فیلم از سرنوشت کارکتر ها، سمبَل است و به‌جز پایان‌بندی مربوط به مارک واتنی، بقیّه حرفی و پایانی در خود ندارند! هرچند که بعضی‌ها شروعی هم نداشتند! جلوه‌های ویژه‌ی شبیه به فیلم Gravity و عناصر تصویری شبیه به آن فیلم، در عملیات پایان فیلم به چشم می‌آید که شخصاً آن را ضعف نمی‌دانم ولی خب ممکن است به مزاج خیلی‌ها خوش نیاید! ازآن‌جهت به ذوق شخص بنده نمی‌زند که، حداقل در لحظه و حتّی پلان، کارکرد پیدا می‌کنند و صرفاً جهت زیبایی و جلب توجّه وجود ندارند! به‌جای خودکار معلّق، از پیچ و مهره‌ی معلّق استفاده می‌کند که همان را هم ابژه باقی نمی‌گذارد و ازآن استفاده می‌کند!
بخش‌های مربوط به “ناسا” ی فیلم، بیش‌ازحد تیپ‌محور، بی چارچوب و نامفهوم است! (توسط هالیوود هم امضا شده است!) یکی دوست دارد مارک را نجات بدهد؛ یکی اوّل دوست ندارد ولی بعداً دوست دارد!! تصمیمات سیاست‌مدارانه می‌گیرد و نمی‌فهمیم این‌ها از کجا آمده! یکی دیگر “شان بین” است و یک مدیر خاکی و خسته که نمی‌فهمیم در ناسا چه می‌کند؟ همه‌ی کاسه و کوزه‌ها را هم، دستِ آخر روی سر او خرد می‌کنند! یکی دیگر خوب صحبت می‌کند (از پیشینه‌ی کمدی‌اش می‌آید) و رسانه و عموم، مسئله اش است که در فیلم تعریفی از آن وجود ندارد! نمای اوّلی هم که دوربین از رئیس ناسا می‌گیرد و زوم-بک و تغییر حاشیه قاب از قاب خبری-رسانه‌ای به قاب ساده‌ی سینمایی، کمکی به ما (نه در شخصیت‌پردازی رئیس و نه خلق مفهوم رسانه) نمی‌کند! یکی دیگر بپّای مارک است و مثلاً خیلی جوان امروزی و مدرن و علم دوستی است! صرفاً جهت جوریِ جنس در فیلم است و نه بیشتر! هرکدام از این “یکی” ها هم بازی روان و نسبتاً قابل قبولی دارند و کنترل‌شده و با همه‌ی تیپ ماندن و شخصیت نشدن‌شان، جذّاب‌اند و ابزاری که کار را راه می‌اندازند ولی خب “ابزار” اند! تنها کسی که کمی درست‌وحسابی است، آن پسرک سیاه‌پوست است که آن‌هم ضربه‌ی محکمی از فیلمنامه‌ی دوستدار ناسا می‌خورد ولی درکل از بقیّه بهتر است! چینی‌ها هم که انگار داور را خریده‌اند تا حضوری حماسی در فیلم داشته باشند! اگر داور در سینما، مخاطب است و یک از آن مخاطب‌ها منم، که یوآنی یا دلاری به من نرسیده است! تنها چیزی که رسیده، یک فیلم قابل‌دیدن، قابل‌تأمل و بدون اداواطوار است که نمی‌توان آن را یک فیلم “خوب” و ماندگار دانست ولی قطعاً یکی از مهم‌ها، بی ادعاها و بدردبخور های امسال (۲۰۱۵) است که زبان‌اش زبان سینماست!
همین.
نویسنده: علیرضا صابر
منبع: کافه نقد
0

علی قاسم‌زاده



نظری ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*