پرونده ویژه جشنواره فجر 35/ پایانی

من فیلم می سازم پس هستم!

به عنوان آخرین مقدمه، یکی از مشکلاتی که به نظر می رسد سینمای ایران به شدت با آن مواجه است مسئله ای است به نام «فیلمسازی برای فیلمسازی»؛ امری که روی دیگر سکه آن برمیگردد به «کمبود مسئله و دغدغه» در میان فیلمسازان ایرانی.

۳۵امین جشنواره فیلم فجر هم با همه بیش و کمهایش به پایان رسید و مشتِ یک سال تلاش سینمای ایران برای مخاطبان باز شد. مطمئنا در ایام جشنواره نمی شود بیشتر از مرور کلیات آثار به نقد عمیقتری نسبت به آنها دست یافت، بلکه پس از ایام جشنواره تازه عرصه برای نقد تخصصی ترِ آثار مهیا می شود. ما هم در مدرسه هنر و رسانه آینه تلاش کردیم تا همزمان با ایام جشنواره، به اندازه بضاعت خودمان به نقد تخصصی آثار جشنواره بپردازیم و در این بین، درباره ۵۰ اثر از آثار جشنواره نوشتیم و هر کدام را از ابعاد مختلف فنی و محتوایی برای مخاطبان عزیز مدرسه آینه شکافتیم. در همین راستا تلاش داریم تا در طول سال یادداشتهایی تجمعی پیرامون مهمترین نقاط قوت و ضعف سینمای ایران برای شما آماده کنیم و همچنین فیلمهای جشنواره را همزمان با ایام اکران بیشتر و دقیقتر واکاوی کنیم.

به عنوان آخرین مقدمه، یکی از مشکلاتی که به نظر می رسد سینمای ایران به شدت با آن مواجه است مسئله ای است به نام «فیلمسازی برای فیلمسازی»؛ امری که روی دیگر سکه آن برمیگردد به «کمبود مسئله و دغدغه» در میان فیلمسازان ایرانی. در این میان از یک سو با فیلمسازهایی جوان مواجهیم که گویا فیلم ساختن بخشی از فخرفروشی شان به همکلاسیها و فامیلهایشان است و بزرگترین موفقیتشان این است که فیلمی از آنها در جشنواره فجر روی پرده برای مردم و کارشناسان به تصویر در بیاید. این فیلمسازان که معمولا اسمشان را فقط یک بار، آن هم در بخش فیلمهای اول جشنواره فجر می شنویم رزومه اول و آخر زندگی شان همین فیلمی است که یک بار در جشنواره داشته اند و لاغیر. این امر از فیلمشان هم پیداست. فیلمی که برای هزارمین بار به دنبال کشف روابط انسانی ساخته شده و هیچ برتری ای نه در فرم و محتوا نسبت به آثار مشابه خود ندارد و از همه مهمتر اینکه هیچ پاسخ قانع کننده ای به این سوال مهم در انتهای اثر به تو نمی دهد که: «که چی؟!»

دسته دیگری از فیلمسازان، افراد صاحب نام و مشهوری هستند که دیگر اسمشان به یک برند تبدیل شده و دل هر سرمایه گذارِ غیرمتخصصی را برای شل کردن کیسه می لرزاند. افرادی که مهمترین دلیلشان برای فیلمسازی اثبات زنده بودنشان است؛ اینکه هنوز زنده اند و هنوز می توانند فیلم بسازند و هنوز می توانند جیب سرمایه گذاران را با همراهی تهیه کنندگان فرصت طلب تیغ بزنند. این می شود که مواجه می شویم با انبوه فیلمهایی از فیلمسازان به نام که نه سری دارند و نه تهی. و بسیار عجیب است که این کارگردان مشهور چگونه به ساختن چنین فیلم سخیفی دست زده و تنها پاسخی که می یابی یکی از همین دو علت سرنوشت ساز است: «پول»، «ابراز وجود».

در این میان حقیقتا یافتن فیلمهایی که فیلمسازشان صاحب مسئله ای بوده و در انتهای اثرش می شود فیلمش را به کسی هدیه کرد، حقیقتا برایت ارزشمند  قابل تقدیر می شود. بهتر است مسئولینی که از ترویج یک روحیه در میان فیلمسازان دم می زنند، به جای داد زدن، فکری کنند برای القای مسائل مهم کشور عزیزمان به فیلمسازان، که تا آن زمان هر گونه سرمایه گذاری روی این سینمای ناامیدکننده فقط ضرر است و خسران.

۲۱ روز بعد – محمدرضا خردمندان

وقتی یک نوجوان هم می تواند «مرد زندگی» باشد، هم «قهرمان» هم «غول کُش»

همه آنهایی که ۲۱ روز بعد را دیده اند، بر این نکته صحه می گذارند که اولین ساخته بلندِ «محمدرضا خردمندان» یکی از بهترین فیلمهای ۳۵امین جشنواره فیلم فجر است. فیلمی که هر چند تلاش شد تا توسط داوران و کارشناسان دیده نشود، ولی مردم آن را دیدند و نمره قبولی شان را بر پیشانی فیلم نشاندند.

در وانفسای بی توجهی سینمای ایران به یکی از مهمترین مخاطبان بالقوه سینما یعنی «نوجوانان» و در سیل بی توجهی فیلمها به یکی از مهمترین عناصر تاثیرگذار در درام یعنی «قهرمان»، اینکه تو بیایی و در درامت یک قهرمان بسازی و از آن بالاتر قهرمانت را یک نوجوان قرار بدهی، امری است که اگر در فیلمت هیچ کار دیگری هم نکرده باشی، تو را شایسته قدردانی فراوان می کند. اما کار به همینجا ختم نمی شود.

«مرتضی سعدی» نوجوانی است از اهالی قلعه حسن خان، که با مادر و برادر کوچکش محسن زندگی می کند. پدرش را از دست داده و مادرش با وجود بیماریِ سخت، کار می کند. در این میان بار اصلی زندگی روی دوش مرتضی قرار می گیرد. او که به شدت به سینما علاقه دارد، در میانه مسیر و مواجه شدن با مشکل مادرش، هدفش از فیلمساز شدن را از شهرت تغییر می دهد به سوی پول درآوردن برای درمان مادر. این می شود که دست به کارهای متنوعی می زند برای پول در آوردن، از کار در کارواش گرفته، تا شرطی بازی کردنِ گیم در یک گیم نت، تا دستفروشی در اتوبان، تا چشم بندی و شعبده بازی برای نگاه داشتن قطار در جلوی چشمان هم مدرسه ای ها.

یکی از مهمترین نکات برجسته فیلم زیبای ۲۱ روز بعد تنوع عناصر داستان و چفت و بست داشتن این عناصر در کلیت جهان اثر است. تا جاییکه تنوع شخصیتها و موقعیتها تمرکز مخاطب را بر هم نمی زند و در یک نگاه کلی همه اجزای فیلم در خدمت جهان داستان به خدمت گرفته می شوند و هیچ عنصری زائد و بیرون از داستان باقی نمی ماند. حتی دنیای واقعی و فانتزی اثر هم به خوبی در کنار هم قرار می گیرند و لحن اثر را دوپاره نمیکنند. به نحویکه حتی گیم هم در انتهای اثر به خدمت داستان می آید و مادر خطاب به مرتضی می گوید: «دنیا مثل بازی میمونه، هر غولی رو میکشی یه غول بزرگتر میاد، اما کار به جایی میرسه که تو هم قوی تر شدی و میتونی همه رو بکشی».

و در انتهای اثر هم این دیالوگ مادر محقق می شود و مرتضی می تواند در صحنه ای نمادین جلوی تمامی مشکلات زندگی بایستد و آنها را قهرمانانه متوقف کند. مطالعه فیلم ارزشمند «۲۱ روز بعد»، در کنار تمامی نقاط قوتش می تواند فرصتی باشد برای شناخت هرچه بیشتر سینمای نوجوان که این روزها یکی از مهمترین گمشده های سینمای ایران محسوب می شود.

رهایی از بهشت – علی نوری اسکویی

تصویری بدیع از پهلوانی که یوسف را به زر ناسره نفروخته بود…

انیمیشن دیدن در قاب سینماهای جشنواره فجر، از آن اتفاقهایی است که خود به خود مخاطب را به شگفتی وا میدارد. چه برسد به اینکه این فیلم، انیمیشنِ خوش ساخت و خوش مضمونی همچون «رهایی از بهشت» باشد. آخرین ساخته نوری اسکویی، دو داستان را به صورت موازی روایت می کند؛ یکی داستان یک پهلوان که برای نجات همنوعان و همکیشانش، بهشت آرامشِ خود را ترک می کند و مردم روستایی ستمدیده را متحد کرده و در مقابل دشمن پیروز می کند و دیگری روایتی گذرا از زندگی شهید مصطفی چمران که شرایط آرام زندگی در امریکا و برخوردار بودن از همسر و فرزند و شغل خوب را رها می کند و برای دفاع از مردم سرزمینش، خود را به ورطه سختیها و رنجهای بی پایان می اندازد.

روایت فیلم بر عهده یک زن است، زنی که در حوالی انقلاب در فرانسه درس می خوانده و کمیک استریپ تولید می کرده. و حالا به روایت داستان چمران علاقه پیدا می کند و با مشابهت سازی داستان چمران با پهلوانی خیالی، تلاش می کند زندگی چمران را از زاویه ای نمادین برای کودکان بیان کند.

یکی از عوامل آسیب زننده به جریان فیلم رهایی از بهشت، غلبه نریشن بر متن دیالوگها در فیلم است، امری که باعث شده اینطور به نظر برسد که کل داستان به جای نشان دادن موقعیتها، در حال تعریف شدن از طریق یک راوی دانای کل است که این امر باعث بیرون ماندن مخاطب از جهان داستان در برهه هایی از فیلم می شود. از سوی دیگر رفت و برگشتها از دنیای واقعی به دنیای خیالی داستان پهلوان می توانست دقیقتر و موثرتر اتفاق بیافتد، اما در شکل فعلی این رفت و برگشتها قدری نپخته به نظر می رسد و باعث می شود مخاطب قراری در دنیای واقعی پیدا نکند و کسی که هیچ چیز از شهید چمران نمیداند، از این فیلم هم چیزی دستگیرش نشود و رابطه ای موثر با فیلم برقرار نکند.

اما در هر صورت تماشای فیلم رهایی از بهشت حتما ارزشمند و لذت بخش است. چرا که این فیلم در انتهای خود، شما را با حسی مناسب و حالی خوب رها می کند و به شما فرصت اندیشیدن بر سر انتخابهای بزرگ زندگی و برگزیدن سختی های واقعی در مقابل آرامش ظاهری مهیا می کند.

مستند کویرس، وطن کوچک من – سعید صادقی

تصویری متفاوت از سختی های مردم سوریه برای حفظ وطن

در میان مستندهای متعددی که در این سالها پیرامون مصائب سوریه و مردمانش تولید شده، مطمئنا مستند «کویرس، وطن کوچک من»، یکی از متفاوت ترین آنهاست. آخرین ساخته سعید صادقی روایتگر تلاش چند جوانِ عضو ارتش سوریه است که با تمام وجود برای حفظ دانشکده افسری کویرس در حوالی شهر حلب، در مقابل داعش ایستاده اند و در نبردهای گوناگون بر داعش پیروز می آیند.

مستند تشکیل شده است از آرشیو، تصاویر موبایل، تصاویر هلی شات، مصاحبه با رزمندگان ارتش سوریه، نریشن اول شخصِ یکی از رزمندگان ارتش سوریه و موسیقی و افکت صوتی. با این وجود با به تصویر کشیدن لحظات سخت نبرد نیروهای ارتش در مقابل داعشی ها، مستند خوش ساخت کویرس توانسته است قدری مخاطب را به لحظات سخت نبرد با داعش نزدیک کند. مرتضی پایه شناس هم در کنار سعید صادقی توانسته است با طراحی مناسب روایت کویرس که مشخص است بخش اعظمی از آن پای میز تدوین شکل گرفته است، حال و هوایی نزدیک به مستند قبلی اش «فیلم ناتمامی برای دخترم سمیه» را خلق کند و با خواندن نریشن فیلم، نحوه روایت در آن اثر را در ذهن مخاطب تداعی کند. مستند کویرس وطن کوچک من مستندی ارزشمند است که تماشای آن را به شما توصیه میکنم.

فصل نرگس – نگار آذربایجانی دو

لنگه کفشی ارزشمند در بیابان فیلمهای بی مسئله سینمای ایران

پیشتر گفتیم که در وانفسای بی مسئلگی فیلمسازان ایرانی و در جشنواره فیلمسازی برای فیلمسازی، اینکه یک فیلمساز مسئله ای ارزشمند را برای فیلم خود انتخاب می کند در نقطه نخست حائز احمیت و شایسته تقدیر است. امری که نگار آذربایجانی در فیلم جدیدش فصل نرگس با پرداختن به مسئله انسانیِ اهدای عضو آن را محقق نموده است. داستان فیلم سه اپیزود را همزمان همراهی می کند و نهایتا آنها را در یک نقطه به هم گره می زند. داستان اول مربوط به رضا فرجام (بازیگر و معروف) و گیسو رحمانی (راننده آزانس) است که به صورت کاملا تصادفی با هم همراه می شوند و در شیرین ترین اپیزود فیلم روایتی جذاب از فقر و غنا را محقق می کنند. در اپیزود دیگر فیلم که بی حال ترین اپیزود فیلم از آب در آمده، سولماز از ترس خودکشی دوستش که چند سال پیش فرزندش را سر شیر دادن به صورت ناخواسته کشته است به دنبال او راهی خیابان می شود. در اپیزود سوم هم عشق آیلار (با بازی یکتا ناصر) به ایلیا (با بازی پژمان بازغی) روایت می شود و در انتها می فهمیم که مهمترین عنصر پیوند دهنده شخصیتهای هر یک از سه اپیزود فیلم همسر ایلیا یعنی نرگس بوده که اعضایش را پس از مرگ به نیازمندان اهدای عضو هدیه کرده اند.

گرچه تلاش نگار آذربایجانی می توانست فیلمی گیراتر و جذابتر بیافریند که اجزای آن دقیقتر در کنار هم قرار گرفته اند، اما همین نسخه از فصل نرگس هم در هیاهوی فیلمهای بی مسئله امسال، مثل لنگه کفشی ارزشمند است در بیابان سینمای ایران.

یادم تو را فراموش – علی عطشانی

تجربه رنج آورِ ۱۰۰ دقیقه همذات پنداری با یک قاتل هرزه!

آخرین ساخته علی عطشانی فیلمی عصبانی کننده و غیرانسانی است که به بازخوانیِ کاری شده ی پرونده معروف ناصر محمدخانی و شهلا پرداخته است. «دامون شمس» (با بازی حسین یاری) یک مربی مطرح فوتبال است که ۵ سال است ازدواج کرده و به نظر می رسد زندگی خوب و عاشقانه ای با همسرش ترانه (که در میانه اثر متوجه حامله بودنِ او می شویم) دارد. تا اینکه دختری به نام تیارا (با بازی میترا حجار) که ده دوازده سال پیش زن صیغه ایِ دامون بوده سرو کله اش دوباره پیدا می شود و با همکاریِ دوست دامون، مازیار فلاحی (در نقش خودش) پایش به زندگی دامون باز می شود. از اینجا به بعد داستان که از زبان تیارا روایت می شود، به تلاش حال به هم زنِ تیارا برای جذب عشقش دامون به سوی خودش می پردازد. امری که نهایتا به قتل ترانه منجر می شود و اعدام تیارا.

نکته عجیب این فیلم تلاش فیلمساز برای نزدیک کردن مخاطب به عشق کثیفِ تیاراست. امری که با محور قرار دادن شخصیت تیارا، بیان داستان از زاویه نگاه او، همراهی ترانه های مازیار فلاحی با لحظات پرغصه او و نهایتا نگاه ترحم آمیز دوربین در مواقع تنهایی و در نهایت در هنگام اعدام او تشدید می شود و مخاطب تا جای ممکن به تیارا و حس کثیفش نسبت به هامون علاقه پیدا می کند! نکته جالبتر اینجاست که ترانه، همسر قانونیِ دامون که در عشق ورزی چیزی کم نگذاشته و حتی یک بچه هم در رحم داشته، در انتهای فیلم می میرد و ما حتی یک کلوزآپِ ترحم انگیز نسبت به او نمی بینیم، ولی تیارا که نقش منفی داستان است مظلوم و رنج کشیده به تصویر کشیده می شود.

در یک نگاه، آخرین ساخته علی عطشانی فیلمی کثیف و ضد خانواده است که حتی بدیهی ترین ارزشهای انسانی را زیرپا می گذارد و برای به دست آوردن گیشه، خیانت را تبلیغ می کند و یک بار دیگر به اسم سینما و هنر، ساحت اخلاق را لگدمال می نماید.

ترومای سرخ – اسماعیل میهن دوست

۴۰ دقیقه پیامک خوانی روی پرده عریض سینما

نمی دانم هدف فیلمساز چه بوده است؛ هر چه که بوده است در آن موفق نبوده است. اساسا فیلم هیچ چیزی ندارد. نه قصه درست و درمانی دارد و نه فرم جذابی. خسته کننده و کسل کننده. فیلم مخاطب پراکن است. یعنی مخاطبی که می آید و روی صندلی سینما می نشیند بعد از دقایقی از شروع فیلم راهی ندارد جز اینکه سالن را ترک کند.

پریوش نظریه و آتش تقی پور دو بازیگر این فیلم هستند. حتی می توان گفت صرفا پریوش نظریه بازیگر است. چرا که آتش تقی پور نیز صرفا در ۱۰ دقیقه از فیلم حضور دارد. فیلم با نمایی در اتومبیل آغاز می شود که پریوش نظریه در آن حضور دارد و با موبایل مشغول صحبت با دختر و مادرش است. اما این زنگ های تلفنی تمامی ندارد به طوری که ۴۰ دقیقه از فیلم در ماشین و صرفا با تماس های تلفنی تنها شخصیت فیلم می گذرد.

در ابتدای تیتراژ فیلم با چنین جمله ای مواجه می شویم: با حضوری افتخاری رضا کیانیان، مهتاب کرامتی، باران کوثری، مهرداد صدیقیان، ویشکا آسایش و با معرفی بیست چهره جدید.

حضور بازیگران دست اول بالا صرفا از طریق مکالمه تلفنی و عکس شان در گوشی است. بیست چهره جدید نیز آدم های مختلفی هستند که در فیلم با شخصیت اول در مقاطعی هم صحبت می شوند. در مترو، در تاکسی و …

بخش اعظمی از فیلم هم به بازخوانی پیامکها و چت ها و متنها در سکوت بازیگران از روی صفحه موبایل و تبلت می گذرد، امری ملال آور و خسته کننده که پدری چشمان مخاطب را در می آورد و او را از تصاویر فیلم گریزان می کند. به نظر می رسد که فیلمساز برای اینکه از پس مواجهه با فیلمس بر بیاییم بایست یک جزوه ضمیمه بدهد و در آن متنها را جدا بیاورد تا بتوانیم با فیلم ارتباط بگیریم، وگرنه در فیلم فعلی از دست دادن یکی از متنهای پیامکها مساوی است با از دست دادن بخش مهمی از اطلاعات فیلم که دیگر به شما باز نمی گردد.
در چنین فیلم هایی که فرم هیچ ویژگی ای ندارد، لا اقل باید محتوا جای فرم را بگیرد ولی در این فیلم محتوانیز هیچ چیزی برای گفتن ندارد. هیچ همذات پنداری ای با شخصیت اول فیلم شکل نمی گیرد. هیچ همراهی و تحسین و تمجید یا سرزنشی را بر نمی انگیزد. فیلم سرد است و بی روح. خشک و بی احساس و بی سر بی ته  و دیگر هیچ.

ایستگاه اتمسفر – مهدی جعفری

یک فیلم با گره خوب

وحید (محسن کیایی) و مرجان (آناهیتا افشار) ۶ ماهی است از هم طلاق گرفته اند. اما مادر مرجان هیچ اطلاعی ندارند. وحید هم خانواده ای ندارد.  مرجان پس از بازگشت از سفر ۶ ماهه اش به مالزی که به تنهایی رفته بوده است، تردید همه اعضای خانواده اش من جمله مادر و دایی اش را برانگیخته است. در این مدت وحید و مادرزنش با یکدیگر زندگی می کرده اند. مرجان برای اقامت گرفتن از یک کشور اقدام کرده و این موضوع باعث بحث و جدلی در بین این دو می شود و در حالی که در ماشین هستند تصادف شدیدی می کنند که منجر به فوت مرجان می شود.

اما آن چه که گره و مسئله فیلم را به وجود می آورد این است که مرجان ۴۰۰ میلیون وام گرفته است که کسی از آن خبری ندارد و اکنون طلبکاران به سراغ وحید و مادر مرجان آمده اند.

داستان گره و کشش خوبی دارد. زود به سراغ اصل موضوع می رود. بازی ها خوب و قابل قبول است. در میانه این فیلم های بی خاصیت جشنواره فجر این فیلم حتما نمره قبولی می گیرد. فیلم مخاطب را خسته نمی کند بلکه می تواند تا حد خوبی او را با خود همراه سازد. البته که می توانست با متنی جذاب تر و پایان بندی بهتر فیلم را به سرانجام برساند.

نویسندگان: محمدصادق باطنی، حسین خداپرست

0



نظری ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*