یادداشتی بر فیلم کفشهایم کو؟

ملودرامی که از تخم مرغ شانسی بیرون آمد، طعم بستنی یخی می داد…!

فیلمنامه نویس به اندازه اهمیّت رویدادها برای پیشبرد داستان به آنها وزن زمانی اختصاص نداده است. علاقه فیلمساز به خلق صحنه های عاطفی نیز دامن گیر این امر شده است و گاهی تماشای صحنه هایی از فیلم را کسالت بار می کند.

فشرده داستان: حبیب در اثر جدایی و مهاجرت همسر و دختر خردسالش به خارج از کشور درگیر افسردگی و سپس بیماری آلزایمر می شود، پس از گذشت سال ها، دخترش(بیتا) به ایران باز می گردد و در حالی که پدر او را نمی شناسد از او پرستاری می کند. بیتا به تدریج موفق می شود رابطه جدیدی با پدرش ایجاد کند و همچنین مادرش را به بازگشت حبیب ترغیب نماید.

تماشا کردن فیلم تازه پوراحمد برای من با شوق مواجه شدن با لحظات ناب و سرشار از عطوفت، اندوه‌ها و لبخندهای کوچک و شیرین همراه بود. حقیقتاً دل تنگ تجربه دوباره عواطف نرم و سرزنده ای بودم که پوراحمد در تمام دوران کار حرفه ای اش، کودکانه و شاعرانه بر خلق آنها اصرار کرده است. اوج پختگی رویکرد عاطفی فیلمساز را همه ما در مجموعه درخشان قصه های مجید به خاطر داریم. در فاصله بین قصه های مجید تا کفش هایم کو تقریباً در تمام فیلم های پوراحمد به اشارت ها و بارقه های فراوان می توان مایه های آن نگاه نرم و عاطفی را جستجو کرد.

فیلم تازه پوراحمد از لحاظ عاطفی، برای مخاطبان خود فیلمی برانگیزاننده است. حتّی در لحظاتی از فیلم این توانایی را دارد که حس شادی و اندوه را به فاصله کمی از هم در مخاطب برانگیزد. این کار ساده ای نیست و نشان از تبحّر پوراحمد در کاری دارد که سال هاست در آن استخوان خرد کرده است و از آن مهم تر حاکی از سرزندگی عاطفی فیلمساز است.

1937517

من از مواجه شدن با لحظه های غنی عاطفی که پوراحمد در فیلمش پرداخته است خرسندم. شاید به خاطر دلتنگی قبلی که برای احساساتی داشتم که آخرین بار کم و بیش ده سال پیش هنگام تماشای فیلم اتوبوس شب تجربه کرده بودم (که آخرین مواجهه ام با فیلمی از پوراحمد بود). به همین خاطر، این یادداشت را با لحنی رضایتمندانه آغاز کردم. با این وجود، فیلم شاید لحظات و دقایق راضی کننده ای برایم داشت، امّا در کلیّت خود چندان راضی کننده نبود.

نویسنده وزن پیشبرد داستان را روی دوش هیچکدام از شخصیّت های فیلم نینداخته است. این موضوع با هم افزایی اش با شخصیت پردازی سطحی (یا بهتر بگوییم عدم شخصیت پردازی) مانع همذات پنداری عمیق با یکی از آدم های قصه می شود. برای پوراحمد آدم های قصّه اش مهم نیستند؛ او (به باور من به گونه ای افراطی) به تجربه زیباشناختی مخاطب در مواجهه با آدم ها و قصه های فیلمش فکر می کند. به اینکه چگونه یک صحنه را با موافقیت به حریر یک لبخند بپیچاند و صحنه دیگری را به زلال حس همدردی بیاراید. خلوص حدوث این تجربیات زیباشناختی برای پوراحمد مهم تر است تا نشیب و فراز قصه اش و جزئیات شخصیّت پردازانه آدم هایی که آن را پیش می برند. همین موضوع موجب می شود شخصیّت های فیلم نپرداخته، سطحی و بدون عمق باشند و از انگیزه های کم رمقی برای پیشبرد نقش خود در قصّه برخوردار باشند. پیچ و خم های پس قصّه داستان نیز که بیست و چند سال تاریخ دارد، خوب چفت و بست هم نمی شوند و مجاب کننده به نظر نمی رسند.

قصّه پر از کلیشه های تکراری است. از دختر جوان از فرنگ برگشته با لهجه شیرین و ناآگاهی از فرهنگ زبان اصطلاحی زبان فارسی گرفته تا برادر فریبکار و منفعت طلب و همسری که بعد از مدتی بدبینی و دوری ناشی از سؤتفاهم بر می گردد تا به شوهرش کمک کند. کشش دراماتیک داستان به طور یکسان در پرده های مختلف فیلمنامه توزیع نشده است. همچنین وزن زمانی پرده های داستان طوری تعادل نیافته است که تجربه ذهنی مخاطب را از روند پیشرفت داستان خشنود کند. به همین خاطر روایت فیلم خسته کننده به نظر می رسد. به عبارت دیگر، فیلمنامه نویس به اندازه اهمیّت رویدادها برای پیشبرد داستان به آنها وزن زمانی اختصاص نداده است. علاقه فیلمساز به خلق صحنه های عاطفی نیز دامن گیر این امر شده است و گاهی تماشای صحنه هایی از فیلم را به تجربه ای کسالت بار تبدیل کرده است.

پرداخت وضعیّت بیماری آلزایمر شخصیّت حبیب چندان رضایت بخش نیست. از یک سو پوراحمد آشکارا نمی پسندد فضای فیلمش را با یک بازنمایی واقعی از این بیماری سهمگین تلخ کند، از سوی دیگر بازی رضا کیانیان نیز یکدستی لازم را ندارد. او صرفاً روی تکرار مکرر برخی از کلمات تأکید دارد، آواز می خواند، به یاد دختر و همسرش می افتد و سرخوشی های کودکانه‌‌ی مزه کردن بستنی یخی و بازی کردن با تخم مرغ شانسی را با خاطراتش از دختر بچه کوچکش می آمیزد.

در زمینه کارگردانی فیلم تا حد زیادی شلخته است. آشکارترین نمود آن در سبک بازی گرفتن از بازیگران خود را نشان می دهد. در صحنه هایی بازیگران آزاد گذاشته شده اند و بازی رئالیستی آنها حال و هوای صحنه را ایجاد کرده و در صحنه هایی هم بازی ها و حرکت دوربین میزانسن دهی شده و با طراحی های تمرین شده پیش می رود. این عدم یکدستی در سبک کارگردانی فیلم (که به نظر من اصلاً برای پوراحمد مهم نیست و تقریباً هیچوقت هم نبوده است) به کیفیت روایت فیلم آسیب می زند.

1903531

این وضعیّت تا حدودی به نوعی فاصله گذاری میان فیلم تماشگران منتهی می شود. به گونه ای که تماشاگر، هیچگاه در روایت فیلم غرق نمی شود و دریک رابطه سطحی با فیلم باقی می ماند. چیزی شبیه قصه های کودکانه ای که حبیب فیلم، دائم به تماشای آن می نشیند و دلگرم کننده بودن آنها بر همه شئون دیگرشان تقدّم دارد و همه این موجودیت سطحی و ساده برای خوشایند یک دسته مخاطب فرضی در نظر گرفته شده است. تقریباً همه چیز در طراحی عناصر سبکی و روایی فیلم کفش هایم کو در خدمت چنین فاصله گذاری عمل می کند که قرار است مخاطب را به التذاذی خوشایند برساند.

آغاز فیلم و حتّی تداوم آن تا پایان یک سوم ابتدایی فیلم هیچ نشان امیدوار کننده ای از تماشای یک فیلم خلاقانه ندارد. امّا در اصل سقوط فیلم از نیمه دوم آن آغاز می شود، فیلم بعد از جا افتادن رابطه پدر و دختر، عملاً هیچ فراز و نشیب پذیرفتنی و مؤثّری خلق نمی کند. به نوعی هر چه در زمان فیلم پیش تر می رویم، آدم های قصّه نیز رفتارهای فانتزی تری از خود بروز می دهند. رقیق القلب بودن فیلمساز نسبت به آدم های قصه اش (و به ویژه برای تماشاگران فیلمش) فیلم را بیشتر تحت تأثیر قرار می دهد. بویژه نمود این امر در بازگشت مادر بیتا به خانه حبیب خود را نشان می دهد. همچنین اوج آن را می توان در نحوه خاص پایان بندی فیلم دید. پوراحمد جهانی را در فیلمش آفریده است آلزایمر ابهتی ندارد و هیبتش را پیش عشق و عواطف انسانی از دست می دهد. علاوه بر این مادر بیتا با رو کردن به دوربین و مخاطب قرار دادن مستقیم مخاطبان، ثابت می کند که برای پوراحمد مهم این بوده که در مراحل مختلف روایت فیلم و رفتارها و تصمیمات شخصیت های فیلم، تماشاگر را در حریر نرمی از عواطف انسانی خوشایند بپیچاند و او را با قلبی گرم از سالن سینما بدرقه نماید.

پ.ن: در هوای نسبتاً سرد این روزهای تهران، خوردن بستنی یخی نمی چسبد.

نویسنده: آرین طاهری

0

مدرسـه آینه



نظری ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*