پرونده ویژه جشنواره فجر 35/ روز نهم

ما و خودمریخی پنداری مان در مواجهه با قواعد تحمیلی سینمای ایران!

من از مریخ آمده ام و مستقیم رفته ام برج میلاد بسط نشسته ام تا انسانهای روی زمین را بشناسم و این 10 قاعده، بخشی از تصویری است که از مردم روی زمین عایدم شده. واقعا زندگی روی زمین چقدر زیبا و روشن و امیدوارکننده است...

قاعده این است که روی زمین مردان و زنان به هم خیانت می کنند. همه خیانت می کنند، دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد! قاعده این است…

قاعده این است که روی زمین دختر و پسر همواره در خیابان و در نگاه اول عاشق هم می شوند، نه یک دل بلکه صد دل! قاعده این است…

قاعده این است که روی زمین هر کس در یک دعوای غیرعمد سرش به یک جای تیز می خورد می میرد، و خانواده متوفا هم جز به قصاص راضی نمی شوند، اصلا قاعده بر مظلوم بودن قاتل است و ظالم بودن خانواده مقتول؛ قاعده این است…

قاعده این است که روی زمین آدمها به بدترین شکل ممکن دائما همدیگر را قضاوت می کنند و تا می توانند به همدیگر دروغ می گویند؛ قاعده این است…

قاعده این است که روی زمین پسرها و دخترها، احترامی برای پدر و مادر پیرشان قائل نیستند و همیشه ارث و میراث از احترام پدر و مادر برایشان مهمتر است؛ قاعده این است…

قاعده این است که روی زمین مذهبی ها همیشه خشن هستند و بی منطق؛ قاعده این است…

قاعده این است که روی زمین همه مردها یا تعمداً یا از سر ناتوانی از پسِ زندگی شان بر نمی آیند و بار زندگی بر دوش زنان است؛ قاعده این است…

قاعده این است که روی زمین انسانها تا پیش از ۱۸ سالگی صرفا یک سریِ موجوداتِ اضافی و زیر دست و پا هستند که در موقع شیطنت بایست به آنها پس گردنی زد و در موقع یتیمی و بدسرپرستی باید دل آدم برایشان بسوزد؛ قاعده این است…

قاعده این است که روی زمین در همه خانه ها صدای اخبار BBC می آید و مشروب زینت بخش مجالس است؛ قاعده این است…

قاعده این است که روی زمین، آدمها ناراحتند و در حال گریستن و سیگار کشیدن، مگر اینکه صدای موسیقی بیاید و پای رقص و سرخوشی به وسط کشیده شود؛ قاعده این است…

من از مریخ آمده ام و مستقیم رفته ام برج میلاد بسط نشسته ام تا انسانهای روی زمین را بشناسم و این ۱۰ قاعده، بخشی از تصویری است که از مردم روی زمین عایدم شده. واقعا زندگی روی زمین چقدر زیبا و روشن و امیدوارکننده است…

مستند آهستگی – یاسر خیر

تلاش برای کشف پیچیدگی های روابط انسانی یا ایجاد مزاحمت در یک زندگی در حال فروپاشی؟

عبدالرضا داوری و همسرش فرزانه، یک زوج میانسال زاهدانی هستند که سالهاست با وجود دو دختر و یک پسرِ جوان، دچار طلاق عاطفی شده اند. «آهستگی» روایت روزهای سردِ روابط بین این زوج و تلاششان برای جدا شدنِ مسالمت آمیز از یکدیگر است. در این میان مهمترین چالش میان این دو نفر برای جدا شدن، حتی بچه هایشان هم نیستند، بلکه نگاه سنتیِ آغشته به مذهبِ تحمیل شده از سوی جامعه است که بر خلاف جوامع توسعه یافته، نمی گذارد دو انسان به راحتی انتخابهایی آزادانه داشته باشند! و مهمترین چالش فیلم همین تضاد بین نگاه سنتی و اقتضائات عصر مدرن است.

دوربین یاسر خیر می خواهد از دور بایستد و مشاهده گرِ مناسبات بین این زوج زاهدانی باشد، اما مخصوصا فرزانه دائما در جای جای فیلم از وجود دوربین در مناسباتشان ابراز نارضایتی می کند و خیّر تلاش خود برای راضی نگاه داشتن خانواده را از مخاطبان پنهان نمی کند؛ وقتی که در جای جای فیلم صدایش از بیرون قاب وارد جریان اصلی زندگی سوژه هایش می شود و تلاش می کند تا موقعیتها را بر روال آنچه در نظر دارد پیش ببرد.

این معذب بودن سوژه ها در مقابل دوربین خیلی اوقات به مخاطب هم منتقل می شود و حواس مخاطب از تلاش برای کشف روابط انسانی، به سوی پرسیدن این سوال از خود پرت می شود که «آیا من حق دارم تا این حد وارد حریم خصوصی دو انسان شوم و دلایل سردی روابطشان را جستجو کنم؟». این حس معذب بودن مخصوصا مواقعی تشدید می شود که سوژه ها در نبودِ دیگری پشت هم صحبت می کنند و روی هم ارزشگذاری می کنند و مصداق غیبت از دیگریِ غایب در نمای مستند خودنمایی می کند. با فیلمساز که صحبت می کردم می گفت هر دو نقش اصلی مستند یعنی فرزانه و رضا، این اثر را دیده اند و مشکلی با پخش این تصاویر از زندگی شان در معرض دید عموم نداشته اند. اما در هر صورت مهمترین آورده این مستند و مستندهای مشابه آن (که در این سالها هم تعداد زیادی از آنها ساخته شده است) از دلِ قضاوتهای مخاطبان نسبت به رفتارهای سوژه هایشان استخراج می شود. و علی القاعده هیچ کس از قضاوت سوء دیگران راجع به خودش خوشحال نمی شود. و هنوز جای این سوال باقی است که برای رسیدن به راه حل یک مشکل آیا فقط باید مثالهای بد را به تصویر کشید یا به تصویر کشیدن نمونه های موفق هم بخشی از فهم مخاطب برای یافتن راه حل را تشکیل می دهند.

در هر صورت مستند تلخِ آهستگی، مثل خیلی دیگر از مستندهای امسال جشنواره، بهانه خوبی برای طرح مباحث اخلاقی و انسانی است که مسلما مخاطبانِ اثر در انتهای آن با ذهنی آکنده از سوال جهان فیلم را ترک خواهند کرد.

کمدی انسانی

یک تراژدی سینمایی

آثار محمدهادی کریمی را بداهه نمی توان دید. باید کتاب ها، نمایشنامه ها و منابعی که او مطالعه کرده است را مخاطب هم خوانده باشد تا بلکه بتواند از فیلم هایش سردر بیاورد و البته که این نقطه ضعف است. نه برای مخاطب بلکه برای فیلم و به تبع آن برای نویسنده و کارگردان.

فیلم هایی که اساسا ارجاع شان به فرامتن زیاد است، برای مخاطبان گنگ و بی سرو ته می نماید؛ مثل همین فیلم اخیر “کمدی انسانی”. مخاطب مدام تقلا می کند تا بلکه بتواند چیزی بفهمد از این آش شله قلمکار کارگردان.؛ ولی آب در هاون می کوبد.

فیلم گره ندارد. مخاطب نمی داند چه چیز را باید دنبال کند؟ اساسا فیلم شروع نمی شود که بخواهد مسئله ای داشته باشد.  مسئله ای در ذهن مخاطب به وجود نمی آید که بخواهد به وسیله آن اشتیاق دنبال کردن فیلم را به دست آورد. داستان خطی و بدون فراز و نشیب پیش می رود. فیلم یک تقلید نپخته است از Forrest Gump .

سوالی که باید پرسید این است که اساسا چرا چنین فیلم هایی ساخته می شوند؟ فیلمی که جز نویسنده و کارگردان قرار نیست کسی از آن سر در بیاورد چرا ساخته می شود؟ چه می خواهد بگوید؟  مخاطب که نمی تواند ذهن و فراذهن نویسنده را بداند تا بفهمد از میان این همه تمثیل و سمبل در یک فیلم هر کدام چه معنایی می دهند؟ حتی اگر نیت نویسنده و کارگردان این باشد که با چنین گنگ و مبهم ساختن فیلم مخاطب را به فکر فرو برند باید گفت این خیال باطل است. مخاطب باید اول از همه با داستان ارتباط برقرار کند تا بعدا بتواند به مسئله های داستان فکر کند. وقتی هیچ لحظه ای وجود ندارد که مخاطب با داستان ارتباط برقرار کند به چه چیزی باید فکر کند؟ به داستانی که در ذهنش شکل نگرفته؟ به چیزی که نیست که نمی شود فکر کرد.

اسرافیل- آیدا پناهنده

عاشقانه ای که می توانست بسیار جذاب تر باشد

فیلم در سه پرده و از منظر سه شخصیت داستان جلو می رود. ماهی ابراهیمی( با بازی هدیه تهرانی ) سال ها پیش به خاطر عشق به دوستش بهروز(با بازی پژمان بازغی)خودکشی کرده است اما نجات یافته. بهروز نیز همان موقع از ترس برادر و دایی ماهی و توسط پدرش به کانادا فراری داده شده است. او که در این سال ها ازدواج نکرده است، اکنون بازگشته اما نه به خاطر ماهی. بلکه به خاطر ازدواج با یکی از اقوامش به نام سارا نجفی ( با بازی هدی زین العابدین ). اما وقتی که به ایران می رسد، ماهی در غم از دست دادن پسرش به سوگ نشسته است. بهروز که متوجه می شود ماهی از همسرش طلاق گرفته دوباره به یاد دوران قدیم می افتد و در تردید.

 سارا نیز که حدود ۲۰ سال از بهروز کوچکتر است نه به خاطر علاقه به او بلکه به خاطر فرار از دست مشکلات زندگی اش من جمله بیماری روانی مادر پیرش می خواهد با بهروز ازدواج کند. او بیشتر از بهروز کانادا را دوست دارد.

فیلم از سه پرده تشکیل شده و روایت قصه از منظر هر کدام از این سه شخصیت است. پناهنده می توانست با متنی پخته تر پایانی بهتر برای فیلمش رقم بزند. شخصیت هایی در فیلم وجود دارند که ما با ان ها آشنا می شویم و در قصه نقش جدی دارند، اما در انتهای فیلم نمی فهمیم که چه بلایی بر سرشان آمد. مادر و برادر سارا از این جمله اند. مهتاج تاجی ( مادر سارا با بازی مریلا زارعی) چه می شود؟ برادر سارا چه میشود؟ از این دست نقاط گنگ در فیمنامه زیاد است.

بازی های بازیگران نیز چنان چشمگیر نیست. نه بازی پژمان بازغی و نه بازی هدیه تهرانی تداعی یک رابطه عاشقانه را برای مخاطب نمی کند. پناهنده که تیمی به این قوت را در سوادکوه جمع کرده و بار سنگینی را برداشته کاش کمی قبل از برداشتنش همه ابعاد را می سنجید تا متناسب با زحمتش نتیجه مطلوب نیز بگیرد.

گشت ۲ – سعید سهیلی

فیلمسازی برای گیشه، با طعم شوخی های جنسی و با روکش مطالبات عدالتخواهانه

در ادامه گشت ارشاد ۱، عباس (حمید فرخ نژاد) و حسن (ساعد سهیلی) از زندان آزاد می شوند و به همراه عطا (پولاد کیمیایی) که بعد از خارج شدن از کما قابلیت پیش گویی پیدا کرده، به دنبال کار می گردند. از اینجا به بعد ما مواجهیم با تعدادی موقعیت طنز که به صورت اپیزودیک و بدون نظم و منطقی مشخص در پیِ یکدیگر می آیند و تلاش می کنند مخاطب را سرگرم کنند، بدون اینکه حذف هریک از آنها یا افزودن سکانسهایی دیگر بتواند چیزی از محتوای اثر کم یا به آن اضافه کند. این موقعیتهای اپیزودیکِ مزین به فحش و شوخی های جنسی هم هر از گاهی با شعارهای سیاسی و اجتماعی و به ظاهر عدالتخواهانه بازیگرانِ فیلم منور می شوند.

در برهوتِ سینمای ایران که فیلمسازان غالبا فیلمهایشان را حداقل برای دیوار و حداکثر برای محافل دوستانه و برخی جشنواره های خارجی می سازند، فیلم ساختن برای مخاطب خوب است؛ اینکه نگران فروش فیلمت باشی و طوری بسازی که فیلمت خوب بفروشد هم دغدغه ای به جا و ارزشمند و متاسفانه کمیاب است. اما خوب بالاخره سینما هم قواعدی دارد و نمی شود با کات زدن تعدادی شوخی و فحش به یکدیگر و چپاندن تعدادی شعار سیاسی و اجتماعی لابلای آن، ادعای فیلمسازی بکنیم. فیلم پرفروش پیش از هرچیز باید «فیلم» باشد، وگرنه ممکن است مصداق غشّ در معامله باشد و کلاهبرداری از مخاطب.

اشنوگل – علی سلیمانی و هادی حاجتمند

مستند یا داستانی؛ مسئله این است…

چرا سینمای دفاع مقدس ما هنوز قوت زیادی ندارد؟ چرا برخی از فیلم های دفاع مقدس برای مخاطبان جذاب نیست؟ چرا فیلمی مثل «روزهای زندگی» پرویز شیخ طادی توجه اکثر مخاطبان را به خود جلب می کند، اما فیلمی همچون اشنوگل با اینکه از لحاظ کیفیت صدا و تصویر و صحنه پردازی چیزی از آن کم ندارد مخاطب را جذب نمی کند؟ چرا شیار ۱۴۳  و ویلایی ها مخاطب را با چشمانی اشکبار از سالن بیرون می فرستند ولی اشنوگل با سالن خالی از مخاطب مواجه می شود؟

پاسخ ساده است؛ درام. بسیاری از فیلم های دفاع مقدس از این نبود قصه و داستان دراماتیک رنج می برند. به عبارت بهتر درام آن ها خوب شکل نمی گیرد. مخاطب بیشتر حس مستندواره دارد تا فیلم داستانی. از همین رو مجبور می شوند تا در آغاز فیلم اشنوگل بنویسند: این داستان واقعی نیست…

بسیاری از این فیلم ها می خواهند احساس مخاطب را با نشان دادن صحنه شهادت و یا پیکرهای آغشته به خون شهدا برانگیزند. غافل از اینکه نمی دانند نمی توان با نشان دادن پیکر شهید فیلم را دراماتیزه کرد. درام در دل داستان شکل می گیرد نه در تصویر و صحنه پردازی و گریم. نشان دادن چند شوخی غواصان داخل سنگر همراهی و هم ذات پنداری مخاطب با آن ها را به گونه ای بر نمی انگیزد که هنگامی که لودر بر روی آن ها خاک می ریزد مخاطب حس کند اوست که به زیر خاک می رود.

مخاطب برای همذات پنداری با شخصیت های داستان نیاز به همراهی و گره خوردن با آن ها در دل داستان دارد. صرف بودن با غواصان در لحظه شهادت جز کلیشه شهادت فیلم های دهه ۷۰ و ۸۰ چیزی عاید او نمی کند.

اشنوگل روایت شهادت غواصانی است گه چندی پیش پیکر آن ها پیدا شد. تصویر خوب و یحنه پردازی مناسب از ویژگی های این فیلم است ولی افسوس که داستان قابل توجهی ندارد.  اینکه فیلمسازان دفاع مقدس کی به ضرورت قصه، داستان، محتوا، متن و درام پی می برند با خداست. گر چه نمی توان همه تقصیرها را به گردن آن ها انداخت. ادبیات داستانی ما این روزها حال و روز خوبی ندارد. خانه از پای بست ویران است.

نویسندگان: محمدصادق باطنی – حسین خداپرست

1+



نظری ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*