پرونده ویژه مدرسه آینه برای جشنواره فجر/ روز هفتم

سینمایی که هر روز نسبت به مردم و مخاطب بی تفاوت تر می شود

به ندرت می شود فیلمی را یافت که از ابتدا مخاطب را در نظر گرفته باشد و برای لذت بردن یا تاثیر مثبت گذاشتن بر او برنامه ریزی کرده باشد. با این وضع غیر از تعداد محدودی فیلم، سایر فیلمها خبر خوبی از وضعیت گیشه سال بعد سینمای ایران نمی دهند.

مدرسه آینه: اگر بپذیریم سینما یک شیوه بیان است، پس هر فیلمی برای بیان حرفی است. در نتیجه هر فیلمی و هر حرفی باید مخاطبی داشته باشد. معمولا شما وقتی می توانی مخاطب خود را خطاب قرار دهی و انتظار شنیدن و تاثیر پذیرفتن از او داشته باشی که از ابتدای شکل گیری فیلمت و حتی قبل از آن به مخاطب خود فکر کرده باشی. امری که در فیلمهای این روزهای جشنواره فجر به شدت دیده می شود. فیلمسازان هنر و تجربه که تکلیفشان مشخص است، گویا بخشنامه ای به آنها دستور داده سینمای شما نباید با مردم کار داشته باشد و مخاطب عام نباید از فیلمهای شما سر در بیاورد و لذت ببرد! الباقی فیلمسازان هم چندان تفاوتی ندارند. غالبا فیلمها یا برای کاسبی کارگردان و عوامل ساخته شده، یا برای جشنواره های خارجی و در خوشبینانه ترین حالت برخی فیلمهای نیمه جذاب اشتباها مدیوم سینما را با تلویزیون اشتباه گرفته اند. به ندرت می شود فیلمی را یافت که از ابتدا مخاطب را در نظر گرفته باشد و برای لذت بردن یا تاثیر مثبت گذاشتن بر او برنامه ریزی کرده باشد. با این وضع غیر از تعداد محدودی فیلم، سایر فیلمها خبر خوبی از وضعیت گیشه سال بعد سینمای ایران نمی دهند. کاش فیلمسازان ایرانی کمی نگاهشان را فراتر از جمع محدود دوستان و اطرافیانشان می بردند تا اینقدر سینمای ایران از سینمای مطلوب مردم ایران فاصله نگیرد.

 

دختر/ سودای سیمرغ/ ساخته رضا میرکریمی

محمدصادق باطنی: ستاره دختری است آبادانی (ماهور الوند) که از دست نظارتهای پدرش، «احمد عزیزی» (فرهاد اصلانی) خسته شده و می خواهد یک بار هم که شده خودش برای خودش تصمیم بگیرد. پس بدون اجازه پدرش از آبادان راهی تهران می شود تا در مهمانی خداحافظی دوستش که می خواهد برای تحصیل به خارج برود شرکت کند. پدرش می فهمد و با حالتی عصبانی شبانه خود را به تهران می رساند تا دخترش را برگرداند. در این میان دختر به خانه عمه اش (مریلا زارعی) می رود که ۱۰ سال است جدای از برادرش در تهران زندگی می کند. احمد، مردی است غیرتی، سنتی، مذهبی، با سابقه ای از جبهه و جنگ. غیرتش اجازه نمی دهد که دخترش بدون اجازه او به شهر غریب بیاید. در ادامه داستان می فهمیم لجاجت و حق به جانب بودن احمد، به غیر از دخترش، پیش از این گریبانگیر خواهرش هم بوده است. در انتهای فیلم نتیجه می گیریم که لجوج نباشیم و بگذاریم دختران وطن آزادانه تصمیم بگیرند. در بیانیه پایانی فیلم زمانی که دخترهای قصه دور میزِ گودبای پارتی رفیقشان نشسته اند به نحوی کاملا بی ربط به فیلم، راجع به رفتن یا نرفتن به خارج صحبت می کنند و یکی از دخترها می فرماید: «در هر خانواده ای مشکلاتی هست، ولی مهاجرت یعنی فرار کردن!». پس از فیلم «امروز» گفته بودم، میرکریمی تهیه کننده شده است و بیش از هر چیز کم خرج بودن و اسپانسر داشتن برای فیلمش مهم است. به نظرم نمی ارزید که میرکریمی با یک داستان کند و سردستی و با دو سه نمای هلی شات از منطقه آزاد اروند و پالایشگاه آبادان، برند وزین خود را بار دیگر به حراج بگذارد.

مجید فضایلی: (خطر لو رفتن داستان فیلم) فیلم در جمع چند دختر در یک کافی شاپ شروع می‌شود. با ستاره (دختر آبادانی با بازی ماهور الوند) که میخواهد برای مهمانی خداحافظی دوستش به تهران بیاید و پدری غیرتی و چاق (فرهاد اصلانی) آشنا میشویم. پدر اجازه آمدن به تهران را نمیدهد ولی دختر می‌آید. موقع برگشت پرواز به دلیل ریزگردهای خوزستان کنسل میشود. پدر با عصبانیت از آبادان راه می‌‌افتد و به تهران می‌رسد و به خانه دوستِ دخترش می‌رود. در ماشین، پدر و دختر دعوا می‌کنند و دختر به خانه عمه‌اش (مریلا زارعی) می‌رود. پدر با خواهرش سالهاست که هیچ ارتباطی ندارد ولی قهر هم نیستند و دعوا هم نکرده‌اند. همینجوری هیچ ارتباطی ندارند! فرهاد اصلانی مدتی در خانه خواهرش می‌ماند و با مشکلات و شرایط زندگی‌اش آشنا می‌شود. عمه با پدر ستاره دعوا میکند، دختر بعدا از عمه بابت دعوا با پدرش گله می‌کند، عمه شعار می‌دهد که خانواده مهم است. فیلم عملا تمام شده است اما باز هم به همان کافی شاپ ابتدایی و جمع دخترانه برمیگردیم و این سوال مطرح می‌شود که آیا پس از مهاجرت به کشور باز میگردم یا نه؟ و در پایان با یادآوری پلان نهایی جدایی نادر از سیمین فیلم تمام می شود. دختر به نسبت چند کار اخیر میرکریمی بسیار داستانگو تر است، با این حال بیش از یک ساعتِ فیلم را می‌توان بطور کامل حذف کرد. بازیها استاندارد هستند اما اتفاق ویژه‌ای را رقم نمی‌زنند، فیلمبرداری لحظات خوبی دارد، از جمله چند نمای کارت پستالی از پالایشگاه آبادان ولی در مجموع ویژگی متمایزی ندارد.

dokhtar1-620x394_2

مالاریا/ سودای سیمرغ/ ساخته پرویز شهبازی

آرین طاهری: دختر و پسر جوان شهرستانی از شهر و خانه خود گریخته اند و با هم به تهران آمده اند. شهری که برای غرق کردن آنها در همهمه آدم هایش، به اندازه کافی بزرگ است… پرویز شهبازی با فیلم تازه اش، در طراحی فرم سینمایی رو به پیشرفت نشان داد. مالاریا ماحصل کار و فکر فیلمسازی است که در میان گندآبه سیل آسای فیلم ها و سریال های آبکی، شهامت آن را دارد که خود را بیرون بکشد و متفاوت باشد. شهبازی در فیلم تازه اش آشکارا از محافظه کاری روایی “دربند” فاصله گرفته است (فیلمی که به باور من از همین محافظه کاری آسیب دیده بود). آمیختن زیباشناسی پارادایم فیلمسازی شخصی با داستانگویی خاصی که از پذیرش قصه گویی تصنعی ارسطویی تن می زند، تماشای فیلم را به تجربه ای متفاوت تبدیل کرده است. تجربه ای که درک و دریافتی واقع گرایانه را در قبال آدم های فیلم و موقعیّت هایشان دامن می زند. مالاریا فیلم داستانی ای است که به زمینه تاریخی و فرهنگی تولیدش بشدت وابسته است و از طریق استفاده از زیباشناسی فیلمسازی شخصی و موبایلی به پارادایم فیلمسازی مستند نزدیک می شود. صرفاً در چنین تمهیدی از فیلمسازی داستانی می شود تا این حد زنده به حضور آدم هایی بی ربط در یک کارناوال تاریخی بی معنی و سیاست زده اشاره کرد (رجوع کنید به صحنه حضور دختر و پسر در شادی خیابانی پس از انعقاد توافقنامه هسته ای).

اما لازم است این جنس از سینما نسبت به مخاطب عام مهربان تر باشد. نه با اعمال خود کنترلی در بیان عریان موقعیّت های تلخ، یا وا دادن به رویه های نخ نمای داستانگویی ارسطویی و نسخه مبتذل امروزین و هالیوودی اش. بلکه باید تدریجاً ذائقه مخاطب عام را به چنین روایتگری های با اصالت تر و سالم تری آشنا کرد. شاید لازم باشد در اولین گام ها، این فیلم ها کمی از نظر زمانی کوتاه تر باشند. این سبک و فرم از فیلمسازی قطعاً می تواند برای مخاطب جاذبه داشته باشد، چون تازه است و نفسی زنده دارد و در عین حال با زندگی جاری او در ارتباط است. این نگاه به فیلمسازی داستانی، می تواند فرصتی باشد برای تجربه گریزی با ارزش از شیوه های رایج و کهنه داستانگویی و روایتگری سینمایی.

محمدصادق باطنی: مالاریا داستان مرتضی و هناست. دختر و پسر سر به هوایی که به نظر می رسد اهل یکی از شهرها یا روستاهای شمال هستند و به دلیلی نامشخص از شهرشان فرار کرده اند و به تهران می آیند. در این بین با آذرخش آشنا می شوند (با بازی آذرخش فراهانی) که موسیقی می زند و زندگی شلخته ای دارد. فیلم هیچ گره ای ندارد، همه ماجرا، داستان خوش گذرانی و مشکلات چند روزه همین چندنفر در تهران است. جوانانی که جامعه آنها را طرد کرده و هیچ سرپناهی ندارند و در تودرتوی این شهر بزرگ به اندازه پشه مالاریا بی اهمیت و گم و گور هستند. شخصیتهای فیلم قبل و بعد مشخصی ندارند و ما فقط از بخشهایی از زندگی آنها مطلع می شویم که جلوی دوربین قرار می گیرد. بخشهای مهمی از فیلم توسط دوربین موبایل ضبط شده و بازیگران فیلم لحظات زندگی خود را با دوربین موبایل به تصویر کشیده اند. دوربین گاهی حتی عمودی است و بخشهای زیادی از تصویر سیاه و برای مخاطب آزاردهنده است. شاید اگر فیلم مالاریا در بخش هنر و تجربه بود جایگاه دقیقتری داشت. فیلم به هیچ وجه برای مخاطب عام ساخته نشده است، اما با تصویری که از جامعه ایران ارائه کرده است به نظر می رسد که بتواند در جشنواره های خارجی جوایز زیادی را از آن خود کند.

مالاریا

خماری/ نگاه نو/ داریوش غذبانی

محمدصادق باطنی: پاشا دانشجوی موسیقی است و پس از مدتها تمرین در حال رفتن به امتحان بورسیه تحصیلی است، این وسط برادر معتادش دچار اختلال می شود و پاشا مجبور می شود در راه رفتن به امتحان، به کمک مادرش به دنبال چند ساقی برود تا برای برادرش مواد جور کند. کل داستان فیلم همین است! به نظر می رسید که کارگردان جوان فیلم می توانست این موقعیت را به یک فیلم کوتاه شریف راجع به اعتیاد تبدیل کند، ولی با کش دادن فیلم به اندازه یک فیلم بلند، صرفا با یک فیلم کند و سطحی در مدیوم تلویزیون مواجهیم که در لحظاتی می خواهد طنز هم باشد. اما نه از پس پیام اخلاقی دادن راجع به اعتیاد بر می آید و نه حتی می تواند لبخندی بر لبان مخاطب بیاورد.

خماری

سینمانیمکت/ هنر و تجربه/ ساخته محمد رحمانیان

محمدصادق باطنی: فیلم راجع به «ناصی نیمکت» (علی عمرانی) و دوستانش هست که یک گروه تئاتر خیابانی در داخل «قهوه خانه شاغلام» تشکیل می دهند و به تدریج برای اجرای آثارشان بین مردم می روند. این گروه ۴ نفره هر روز بر خلاقیت ها و مخاطبان خود می افزایند و داستانهای جدیدی را برای مردم جدیدی اجرا می کنند. تا آنکه گروه به اختلاف بر می خورند و از هم جدا می شوند و ناصی نیمکت تنها می ماند. کار پر است از ارجاعات تئاتری، فضای فیلم بیشتر از آنکه به فیلم شبیه باشد، شبیه تله تئاترهایی است که در دهه ۶۰ و ۷۰ با بازی (مهتاب نصیرپور و علی عمرانی) در تلویزیون به تصویر در می آید. همچنین فیلم پر است از ارجاعات به فضای کافه های فرانسوی و فیلمهای کلاسیک هالیوودی که گروه ناصی نیمکت صحنه هایی از این فیلمها را در تئاترهایشان بازی می کنند. اینکه محمد رحمانیانِ تئاتری، سعی کرده است تئاتر را به کمک سینما به دل مردم ایران بیاورد امری است نیکو و پسندیده. اما همه مشکل آنجاست که مردمی که در فیلم در قهوه خانه ها، خانه سالمندان و جمع نابینایان و معلولان نشان داده می شوند نه «دکتر ژیواگو» می دانند چیست و نه فیلم «۱۲ مرد خشمگین» را دیده اند که از ارجاعات روی صحنه آن چیزی سر در بیاورند. با وجود بازی فوق العاده بازیگران فیلم، ولی آنچه در قهوه خانه های ایرانی سبقه دارد نقالی و شاهنامه خوانی است که هیچ اثری از آن در تئاترهای کلاسیک مشاهده نمی شود. به نظر می رسد تئاتریون محترم هنوز فرسنگها تا شناختن سلیقه مردم ایران فاصله دارند و هرچقدر هم اجراهایشان عالی باشد، ولی نمی توانند دایره تنگ مخاطبان خود را افزایش دهند.

سینمانیمکت

 پایان گزارش روز هفتم

0



نظری ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*