معرفی فیلم مکس دیوانه رکورددار دریافت اسکارهای 2016

خلق ۱۰۰ دقیقه دیوانگی توسط جرج میلر

Mad Max  را فقط باید دید بدون آنکه بیاندیشی. یک اکشن جنون آمیز بدون منطق و روایت چشمگیر.

 

فیلم از ثانیه اول تکلیف خود را با تماشاگر مشخص می کند. «پرتاب» و نه «ورود» به دنیایی خاص و منحصر به فرد. «مکس دیوانه» را نمی توان فیلمی عمیق دانست چرا که  فیلم نامه منحصر به فرد و همراه با جزئیات ندارد، فاقد قصه پرکنش و پرشخصیت است، روابط علی و منطق رایج، بر داستان استوار نیست بلکه بر اصول خاص خود بنا شده تا آنجا که تعریف داستانی دو خطی برای فیلم کاری دشوار شمرده می شود زیرا که اساسا تهی از قصه است و صد البته این جای خالی، تعمدا توسط کارگردان به کار برده شده است. فیلم به هیچ عنوان مقید به سیر روایی منسجم نیست بلکه تنها خشونت می خواهد و دیوانگی.

پستر-مدمکس

جلوه های ویژه ی بسیار سنگین و در ابعاد دیوانه کننده، این فیلم را به یکی از نقاط مهم تاریخ سینما مبدل کرده است. آنچه تا پیش از این سراغ داشته ایم، هزینه های سنگین بصری در خدمت داستان بوده اما در این فیلم آنچه اصالت دارد در وهله اول جنون و در مرحله بعدی جلوه های ویژه و در آخرین درجات، قصه است. Mad Max  نوعی تغییر در ساختار فیلم سازی به وجود آورده که می توان آن را اینگونه بیان کرد: «چرخش آشکار از اصالت عناصری چون قصه به سمت اصالت اکشن». تجربه های پیشین هالیوود همچون سری «مسابقه مرگ» هیچگاه ریسک انتقال بار فیلم از فیلمنامه به اکشن را نپذیرفته و «داستانی» پر «اکت» ساختند در حالیکه جرج میلر (George Miller) اکشنی با خطوط داستانی کمرنگ آفریده است. البته که به نظر می رسد هیچ فیلمی تاکنون چنین کیفیت نوع پرداخت جلوه های میدانی را تجربه نکرده باشد!

هیچ کدام از شخصیت های فیلم انسان نیستند و مخاطب بدون هیچ مشکلی این قضیه را درک می کند. با منطق Mad Max کاملا قابل توجیه خواهد بود که کسی قرار نیست بمیرد. حتی درصورت مشاهده مرگ شخصیتی به چشم، بازهم اگر ناگهان چشم بازکند و به دود و آتش بزند و نیزه پرت کند و… هیچ تعجب نخواهی کرد. زیرا فیلم هیچ حد و مرزی ندارد؛ هیچ طرفی ندارد. چه کسی خوب است و چه کسی بد است؟! چه کسی باید بماند و چه کسی باید برود؟! فیلم کاملا فضایی هذیانی دارد و از همین هذیانی لذت می برد. شاید بتوان تمامی فیلم را در یکی از شخصیت های آن خلاصه کرد. نوازنده ی راک روی ماشین هیولاوار. کسی که بی توجه فقط می نوازد و می نوازد و می نوازد و با آن سبک نواختن!

نوازنده-مدمکس

پرداخت شخصیت ها آنچان قوی نیست که می نماید. خرده اشارات فلسفی فیلم و استفاده از کلمات گل درشتی همچون بقا، رستگاری، خانه، سرزمین سبز، و مفاهیم انتزاعی شرق و غرب؛ بیشتر از آنکه به دنبال القای مفاهیمی باشد شاید به سبب تمِ آخر الزمانیِ موردِ پسندِ گیشه و ناگریز به جهت اتصال پلان ها بوده است. البته می توان نکاتی همچون هجرت از غرب به شرق و یافتن شرق به مثابه نمک زار و مجددا رجوع به غرب، دخترک عرب چهره که در عین پوشش نامناسب در بسیاری از پلان ها پارچه ای حریر همچون روسری به سر دارد و علاقه وافر او به گلوله و تفنگ و سلاح در مقایسه با دیگر دختران بِلُند، عملیات شبه انتحاری سربازان و تکرار مکرر به دستیابی به والاها و دروازه رستگاری ، بحران کمبود آب و کمبود سوخت، شیر مادر به عنوان غذا و… را اشاره کرد اما نه خود کارگردان و نه تماشاگر هیچکدام علاقه ای به ارسال و دریافت چنین پیام هایی ندارند زیرا Mad Max تبلور سینما به مثابه صنعت است پس آن را نبایست اینگونه دید و تفسیر کرد. ولی اگر هدف جورج میلر چیزی جز تصویر واژگونی ماشین ها و به رخ کشیدن قدرت فیلم برداری و جلوه ویژه بوده ( که امیدواریم اینگونه نباشد) مخاطبان هیچ کنش و ارتباطی با شخصیت های انسانی فیلم برقرار نخواهند کرد. شخصیت ها حتی در سطح هم توسیع نشده اند چه برسد به تعمیق. تا آنجا که به ظاهر تکان دهنده ترین صحنه (تساصل و زانو زدن فیوریسا) هیچ حسی در مخاطب بر نمی انگیزد.

تساصل-و-زانو-زدن-فیوریسا

فیلم متشکل است از ۳ بخش. حرکت، استراحت و حرکت و در این بین هم پلان های احساسی که هیچ ربطی به اصل فیلم ندارند. نگاه های عاطفی یکی از زنان ایمورتن به سرباز نیمه عمر، تحول جنگجو و کمک به فیوریسا بیشر شبیه یک شوخی است تا آنکه بخواهد پیامی داشته باشد. مخاطب ۳۰ دقیقه بی وقفه محو  تعقیب و گریز و زد و خورد و خون وآتش می شود و  در اخر با نمای رو به بالا از جمعیت نسوان و کات  به چنین نوشته ای : «مایی که سرگردان در این برهوت به دنبال جستن خویشتن بهتری هستیم…  کجا باید برویم…؟» با این پرداخت انتظار فهم پیام خواهد رفت؟ این چنین پیام سطحی بدون مقدمه و زمینه و حتی تضاد با دیگر عناصر فیلم هدفش نفوذ در کدام سطح از مخاطب است؟ چشم؟ احساس؟ مغز و یا حتی قلب؟!!

ریتم صحنه های اکشن  به کمک نوع موسیقی تا حدودی حفظ می شود و مخاطب سینماهای فول تکنولوژی امریکا را مبهوط در حجم انبوه آتش و خاک می کند. نوع طراحی لباس ها و استفاده از تم قرمز و قهوه ای در صحنه ها هم به کمک کارگردان می آید. در قسمت میانی فیلم ( شما بخوانید بخش تنفس) استفاده از فضایی آرام و رنگ هایی سرد مخاطب را می فهماند که این بخش اساسا جزئی از فیلم نیست و بیشتر به خیالی شبیه است (نوع دیالوگ ها که بیشتر معطوف به خاطره گویی است و رنگ آبی مهتاب هم مزید بر علت است). این بخش بیشتر به این دلیل گنجانده شده که مخاطب تنفسی کند و کوکایی (!) بنوشد. چون نه چیزی را از دست می دهد و نه چیزی را به دست خواهد آورد.  میلر با این آرامش نسبی بر فیلم، مخاطب را مهیا برای قسمت دوم اکشن پر زرق و برق خود می کند. آنچه شاید بتوان بیننده را مجاب کند که مکس دیوانه را حداقل یک بار تا انتها ببیند نوع تدوین است. برگ برنده ای که هم ریتم اثر را به خوبی حفظ می کند و هم رنگ و لعاب یک فیلم قابل اعتنا به آن می بخشد.

بخش-میانی-فیلم

آخرین فیلم از سری مد مکس یک مسابقه جنون است. مسابقه ای در پس و پیش دوربین. چه شخصیت هایی که برای رسیدن به نا کجاآباد در جاده ای طی کویر می کنند و میکشند و چه عوامل ساخت این اثر که در مسابقه ای دیوانه وار با معیار پیروزیِ پریشان گویی، به رقابت می پردازند. از طراح لباس گرفته تا طراح دکور، تدوینگر، موسیقی، گروه بلدکاران و… همه و همه در این سمفونی جنون شریک اند. نوع پرداخت و صحنه آرایی، کنش ها و واکنش های شخصیت ها، دیالوگ ها، رنگ پس زمینه به انضمام صداگذاری کم نقص و موسیقی متن کاملا هماهنگ، همگی در خدمت عنصری است به نام جنون و چه کسی مجنون تر است؟

  • “با فروپاشی دنیا، همه ما به نحوی خرد شدیم. سخت بود که بفهمی چه کسی دیوانه تر است…. من یا بقیه؟!” (از دیالوگ های ابتدای فیلم)

نویسنده: مسعود جلیلوند خسروی

0

علی قاسم‌زاده



نظری ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*