نقدی بر فیلم سیانور ساخته بهروز شعیبی

تأملّاتی در باب فیلمی که ارزش اندیشیدن دارد

فیلم بهروز شعیبی از نظر یک دست بودن بازیگری و دکوپاژ حساب شده برای تقطیع صحنه ها، نوید این را می دهد که سینمای ایران صاحب کارگردانی شده است که به دانش فنّی کارش مجهّز است.

فشرده داستان فیلم: فیلم درباره یک افسر جوان ساواک است که در پرونده ای برای شناسایی عوامل خرابکاری که در انجام ترورهای سیاسی دست داشته اند به عنوان دستیار همکاری کند. او در مسیر بررسی این پرونده در می یابد که دختری که پیش تر با او رابطه ای عاطفی داشته است یکی از اعضای این دار و دسته خلافکار است و می کوشد او را از این مهلکه دوجانبه (عضویت در دار و دسته خرابکاران و گرفتار شدن به دست مأموران ساواک) برهاند.

سیانور

سیانور به عنوان فیلمِ یک کارگردان جوان فیلم قابل قبولی است. فیلمی است درباره یک مقطع تاریخی مهم در در دوران معاصر که متأسفانه تاکنون کمتر فیلمی درباره آن ساخته شده است. احتمالاً این فیلم بهترین فیلمی است که سینمای ایران درباره جریان های درگیر در التهابات اجتماعی واپسین سال های پیش از انقلاب اسلامی تولید کرده است. با این وجود، در کنار این اهمیّت تاریخی، فیلم سیانور نقاط ضعف مهمی دارد.

فیلم بهروز شعیبی از نظر یک دست بودن بازیگری و دکوپاژ حساب شده برای تقطیع صحنه ها، نوید این را می دهد که سینمای ایران صاحب کارگردانی شده است که به دانش فنّی کارش مجهّز است. با این وجود، فیلم شعیبی فاقد نوعی «جهان فکری» است. به عبارت دیگر، ما با شکلی از فیلمسازی مواجه هستیم که از تکنیک برخوردار است امّا از نگاه شخصی فیلمساز به قصّه و چگونگی استفاده از تکنیک در آن خبری نیست. از این بابت همین طراحی تکنیکی برای دستیابی به شکل سینمایی، غیر اصیل و کپی برداری شده می نماید.

فاقد جهان فکری بودن فیلمساز، در تجسد فضاسازی ها و فقدان جغرافیای بصری، نمود فیزیکی یافته است. جغرافیای اغلب لوکیشن های فیلم برای مخاطب مبهم و تعریف نشده باقی می ماند. این ضعفی است که ناشی از استفاده بیش از اندازه از نماهای نزدیک و نیمه نزدیک متوجّه فیلم شده است. فیلم به عنوان درامی که وابسته به یک زمینه تاریخی مشخّص است، به هیچ وجه نتوانسته به شهری که اتفاقات فیلم در آن روی می دهد بپردازد و به آن هویت ببخشد. همین عدم تعریف دقیق شهر و لوکیشن ها و استفاده مدام از انواع نماهای نزدیک فیلم را به فیلم های استودیویی نزدیک می کند (گویی محیط فیلمبرداری فیلم یک استودیوی محدود و محصور بوده است).

امّا چیزی که به فضای تاریخی فیلم کمک می کند طراحی لباس مناسب و چهره پردازی خوب است. به این اضافه کنید فضاسازی خوب به وسیله استفاده از رنگ و نور نسبتاً سرد در اغلب صحنه ها که به پذیرش تاریخیت موقعیّت ها، آدم ها و رویدادها کمک شایانی می کند.

شکل درام پردازی معمایی شعیبی، شباهت زیادی به درام پردازی های معمایی-جنایی «پولانسکی» در فیلم هایی همچون محله چینی ها و نویسنده در سایه دارد. حتّی طراحی صحنه نهایی فیلم چه از حیث دکوپاژ و چه از حیث میزانسن یادآور صحنه پایانی فیلم محله چینی هاست. درام معمایی شعیبی نیز نظیر درام های معمایی پولانسکی بر بستری از رابطه ای عاشقانه میان قهرمان اصلی و یک زن کم و بیش شوم و سرکش پیش می رود. با این تفاوت که نه قهرمان فیلمش در آن حد قهرمان است و نه شخصیّت زن اش آنقدرها شوم. به طور کلّی این نقطه ضعف مهمی در فیلم است که شخصیّت های آن بیشتر مدیون بازی خوب بازیگران هستند تا پرداخت فیلمنامه ای شان.

سیانور

در فیلمنامه فیلم به شکلی آزار دهنده از فلش بک هایی بدون قاعده استفاده شده است. این ویژگی البتّه باعث می شود از مقایسه قصه پردازی روان پولانسکی در محله چینی ها با فیلم سیانور خجل شویم. فیلم شعیبی بدون فلش بک هایش به جایی نمی رسد. فلش بک را نمی توان فی نفسه ضعف ساختاری یک فیلم برشمرد، امّا آنجایی فلش بک به لحاظ فرمی ناپسند می نماید که از هیچ منطق روایی منسجمی تبعیّت نکند. فلش بک در فیلم شعیبی متأسفانه چنین وضعی دارد.

سیانور به رغم همه این نقاط ضعف تماشاگر ایرانی را اذیت نمی کند. قصه ای که تعریف می کند به موجودیت تاریخی مخاطب ایرانی مرتبط است و این مسئله مهمی است. مخاطب، فیلم را مرور بخشی از حوادث تاریخی می بیند که به چگونگی های امروزین هویت تاریخی و اجتماعی او مربوط است. همین موضوع داستان فیلم را جذاب تر می کند و بازی های روان بازیگران نیز همراهی با فیلم را لذت بخش می کند. در مجموع تماشاگر از تماشای این فیلم رضایت نسبی خواهد داشت.

فیلم مضمون اجتماعی شایسته ای را در دل خود گنجانده است و آن را می توان در صحنه آخرین ملاقات مهدی هاشمی با بابک حمیدیان (که بازی اش در این فیلم همچنان چشمگیر و درخشان است) جستجو کرد. جایی که حمیدیان در یک پیش بینی تلویحی، رفتار اجتماعی توأم با عدم مدارا با تنوع دیدگاه های مختلف را محکوم به زوال می داند. این مدارا را تماشاگران فیلم به شکلی شایسته در جریان تماشای فیلم در خود نهادینه می کنند تا عمق وجودی انسان و معرفت انسانی را دریابند. زمانی که این تماشاگران چیزی قریب به دو ساعت، گوش و چشم به روایت داستانی می دهند که دو قهرمان اصلی اش یکی پلیس جوانی است که تازه جذب ساواک شده و دیگری دختر جوانی که عضو گروهک مجاهدین است. تماشاگر همدلی با این شخصیت ها را در خلال فیلم تجربه می کند. شخصیت هایی که هر دو جزو دسته هایی هستند که تاریخ معاصر زندگی اجتماعی ایرانیان، از آنها آسیب های سختی خورده است. با این وجود مخاطبان فیلم شخصیّت های اصلی فیلم را قربانیان این جریان های عقب افتاده اجتماعی می یابد که امروز هردو به فضل الهی محو و تضعیف شده اند. درون مایه فیلم، دلیل این اضمحلال تاریخی برای جریان های منفور ذکر شده را ناشی از عدم رواداری و عدم تلاش جهت درک عمیق لایه ها و اقشار مختلف تشکیل دهنده جامعه می داند که حتّی در مورد انسان های تابع و تشکیل دهنده خود این جریان ها هم صدق پیدا می کند. این همان مضمونی است که در ملاقات مهدی هاشمی و بابک حمیدیان به شکلی فشرده و موجز به آن اشاره شده است.

سیانور

امّا شعیبی باید راهی را بپیماید از یک فیلمساز معمولی و کپی کار حرفه ای که استفاده از تکنیک را بلد است(همچون مشاور فیلمش همایون اسعدیان) تا تبدیل شدن به یک فیلمساز اصیل که به تکنیک تسلّط پیدا کرده است و از آن برای خلق جهان فکری و ذهنی اش استفاده می کند. جهانی که به جای شباهت های رنگ و رو رفته به فیلم های نوآر سینمای کلاسیک، به دنبال ایجاد شباهت های ساختاری با جنبه هایی از تجربیات زنده تاریخی و فرهنگی مردم ما داشته باشد. چیزی که در مورد خلق این درام با موفقیّت و خلوص لازم صورت نگرفته است. فیلمسازی که جهان شخصی و نگاه منحصر به فرد خود را از طریق تکنیک و استفاده از شیوه های روایتگری با تجربیات تاریخی و فرهنگی مخاطب خود مرتبط نسازد، فیلمساز طراز اوّلی نیست و دریغ است که شعیبی با استعدادی که از خود تا به امروز نشان داده است از دستیابی به این حد از شکوفایی باز بماند.

نویسنده: آرین طاهری

0

آرین طاهری



نظری ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*