نقد فیلم «تابستان داغ»

بچه دروغگو، پدر و مادر بی‌خیال!

این روزها سینمای ایران آکنده است از پدرکشی، دخترکشی، بچه کشی و حتی نوزادکشی. فارغ از اینکه قتل هم آدابی دارد و قاتلی هم مرامی می‌طلبد. در یک کلام تابستان داغ تقلیدی کورکورانه است.

نسرین (پریناز ایزدیار) که جدا از شوهرش فرهاد (صابر اَبَر) با دخترش هانیه و برادرش ناصر در خانه خواهرش زندگی می کند، به عنوان پرستار بچه روزگار سختی را سپری می کند. تا اینکه یک خانم دکتر (مینا ساداتی)، پسر بچه اش پرهام را به نسرین می سپارد و ماجرای فیلم بالاخره می رود که شروع بشود! چهل و پنج دقیقه اول فیلم توضیح همین مناسبات انسانی است و اساسا نمیدانی فرق این داستان با سایر داستانها چیست، یک زوج تکراری که زن خانه زحمتکش است و دلسوز، مردهای خانه لاابالی هستند و بی عرضه، خانم دکتری که بچه را مانع پیشرفتش می بیند و آقای دکتری که هرچه تلاش می کند پدری دلسوز جلوه کند ولی، باز هم بی خیالی اش از انتهای کوچه پیداست!

تا اینکه ناگهان دقیقه ۴۵ می رسد و آن اتفاق می افتد و پرهام خان دوست داشتنیِ قصه ما جلوی چشمان هانیه از پشت بام می افتد و می میرد! به همین سادگی! و قصه از اینجا می رود که شروع بشود، اما در کمال تعجب می بینی که باز هم قصه شروع نمی شود. اول هیچ کس حرف خانم دکتر را باور نمی کند که بچه اش را به خانه نسرین آورده، بعد هانیه به طرز عجیبی دروغ می گوید که پرهام دیشب آنجا نیامده! بعد خانواده نسرین با جنازه پرهام مواجه می شوند و از ترس اینکه هانیه خودش را خیس نکند جلوی او به روی خودشان نمی آورند که پرهام مرده! پدر و مادر پرهام خیلی راحت با این مشکل کنار می آیند که بچه شان مرده! و ما مخاطبان وضعی داریم در آخرین ساعات شب با بی منطقیِ استثنائی جهان قصه تابستان داغ! اصلا چرا اسم فیلم تابستان داغ بود! بچه هایش که سرما خورده بودند، هوایش هم که دائما پر از باد پاییزی بود، جهان داستان هم که بیشتر به زمستانی یخ شباهت داشت تا تابستانی داغ!

صابر اَبَر و پریناز ایزدیار در فیلم تابستان داغ

قدیمترها انسان برای خود در فیلمها حرمتی داشت و اگر هم می خواستند به سراغ کشتنِ کسی بروند، سگ کشی راه می انداختند، اما این روزها سینمای ایران آکنده است از پدرکشی، دخترکشی، بچه کشی و حتی نوزادکشی. فارغ از اینکه قتل هم آدابی دارد و قاتلی هم مرامی مطلبد. در یک کلام تابستان داغ تقلیدی کورکورانه است از جدایی نادر از سیمین،ملبورن و شاید هم شاینینگ کوبریک (ارجاع به نماهایی از هانیه با همراهی موسیقی وحشت). آدمهایی که بی خود دروغ می گویند و به هم می پرند و همه چیز بلدند به جز زندگی کردن با یکدیگر. و با مسماترین جایگاه فیلم برای هومن بهمنش بود، با دو پستِ حساس: تصویربردار و مجری طرح. گویا او مامور شده بود با تصاویر چشم نواز همیشگی اش همه حفره های جهان داستان را بپوشاند. اما چندان موفق از آب در نیامده بود.

نویسنده: محمدصادق باطنی

0



نظری ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*