پرونده ویژه جشنواره فجر 35/ روز هفتم

به تعدادی «مرد زندگی» برای احیای چهره مردان در سینمای ایران نیازمندیم!

مرد ستون زندگی است. ستونی که در مشکلات مهمترین تکیه گاه اعضای خانواده است. حال اگر این ستون بریزد، خانه ناامن می شود و خانواده بی تکیه گاه. در 16 فیلم از فیلمهایی که تا کنون دیده ایم متزلزل ترین عضو خانواده همین ستون محترم است. خودتان فرض کنید نشان دادن این کلیشه ها از مردان جامعه ما به عنوان «تصویر قالب»، می تواند چه بلایی را بر سر ستون مهمترین رکن جامعه ما یعنی خانواده بیاورد.

مرد ستون زندگی است. ستونی که در مشکلات مهمترین تکیه گاه اعضای خانواده است. حال اگر این ستون بریزد، خانه ناامن می شود و خانواده بی تکیه گاه. متاسفانه باید بگوییم که این روزها سینمای ایران به طرز عجیبی این تکیه گاه را نشانه گرفته است. به بعضی نمونه ها توجه کنید:

  1. در «تابستان داغ» فرهاد، شوهر نسرین، مردی لاابالی و ژولیده است که شش ماه است به خانواده اش سر نزده، پولها را دود می کند و بیکار است. تنها فایده اش در انتهای فیلم کشاندن یک جنازه از جلوی خانه به داخل یک پارک است.
  2. در «آزاد به قید شرط»، مرد خانواده از زندان باز می گردد و به صورت مشروط آزاد می شود. اما در مسیر رعایت شرط آزادی اش دچار مشکلات فراوانی می شود و عن قریب است که تنها دخترش دوباره بی پدری را تجربه کند.
  3. در «دعوتنامه»، رضا که یک بچه مریض دارد از فرط بیکاری به دزدی میافتد و چاقوکشی.
  4. در «کوپال»، دکتر احمد کوپال حیوانهای تاکسی درمی شده اش را به زنش ترجیح میدهد و در بی توجهی های سوداگرانه اش پسربچه اش را از دست داده است.
  5. در «آباجان» مش سلیمان پدربزرگ خانواده روی تخت است و رو به موت، هاشم آقا (داماد مش سلیمان) کفترباز است و خانه نشین، کاظم آقا (داماد دیگر مش سلیمان) هم با اینکه معلم و رزمنده است، کمی جلوتر می فهمیم معتاد و زیرآب زن و آدم فروش و دنبال ارث و میراث هم هست.
  6. در «فِراری»، گلنار می ترسد که اگر از تهران به شمال برگردد پدرش او را بکشد.
  7. در «انزوا»، پرویز افتاده بوده زندان و پس از مرگ زنش بازگشته تا فرزندانش را به کسی بسپارد، ولی هیچ کس او را به خاطر سابقه اش قبول نمی کند.
  8. در «بدون تاریخ بدون امضاء» نوید محمدزاده نقش پدری را بازی می کند که به خاطر مشکلات مالی گوشت ارزان برای بچه هایش می خرد و آخرسر یکی از این گوشتهای ارزان مسموم از آب در می آید و بچه اش را می کشد.
  9. در «مادری»، سعید نمی تواند گلنار را درک کند؛ نامزد نوا به او خیانت می کند و می رود به سراغ مریم دوست نوا. شوهرِ خاله هم که الان مرده است، در زمان حیاتش خاله را درک نمی کرده.
  10. در «آذر»، شوهر آذر به خاطر کشتن غیرعمد پسرعمویش می افتد زندان و همه بارهای خانه می افتد روی دوش آذر. این وسط عموی شوهر آذر هم مردی مذهبی و بی منطق است که نه تنها رضایت نمی دهد بلکه می خواهد راه نفس زندگی آذر را هم از طریق گرفتن مغازه اش ببندد.
  11. در «پشت دیوار سکوت»، آرش خیلی راحت و بی دلیل به ستاره خیانت می کند و به خاطر پول به سراغ دختر دیگری می رود. بگذریم از سایر مردهای قلچماقی که تا می توانند از زنان مبتلا به ایدز سوء استفاده می کنند.
  12. در «ماه گرفتگی»، داییِ هادی دائما سر و گوشش می جنبد و به نظر می رسد به همسرش خیانت کرده است. اگر هم نکرده باشد، زندایی دائما به او شک دارد و به دیده تردید می نگرد.
  13. در «ماجان»، شوهر ماجان مخالف نگه داشتن بچه معلولشان است و حتی می خواهد او را بکشد که زندگی راحتتری داشته باشد.
  14. در «زیر سقف دودی»، بهرام به عنوان مرد خانواده با زنش شیرین دچار طلاق عاطفی شده و به همین دلیل رفته و یک زن صیغه ای در خفا برای خود دست و پا کرده. بهرام اصولا آدم غیرمنطقی و غیر قابل تحملی است که اصلا نمی شود با او حرف زد. پسرشان آرمان هم کم از پدر ندارد و در پرخاشگری خیلی اوقات دست پدر را از پشت می بندد و نامزدش به همین دلیل نسبت به ازدواج با او در تردید است.
  15. در «سارا و آیدا»، پدر سارا مرده، برادرش بعد از چندین بار ورشکست شدن و پول دیگران را بالا کشیدن گم و گور شده، نامزد آیدا تو زرد و کلاش و دزد و نامرد از آب در می آید، نامزد سارا هم صرفا یک راننده آژانس برای ساراست که عملا کمکی به سارا برای حل مشکلاتش نمی تواند بکند.
  16. در «سد معبر»، قاسم یک مامور سد معبر شهرداری است که در گذشته الکلی بوده و حالا انسانی پرخاشگر است که با وجود ادعای دوست داشتن خانواده، ولی نه عقل معاش دارد و نه می تواند شغل قبلی اش را حفظ کند، نه بلد است با مردمش درست تعامل کند و نه می تواند کار جدیدی پیدا کند و نه می تواند از پس نفسش در مواجهه با مال حرام بر بیاید.

تازه این ۱۶ فیلم از فیلمهایی هستند که تا اینجای جشنواره پخش شده اند و به نظر می رسد اصلا قرار نیست در سایر فیلمها اتفاق متفاوتی در قبال مردان خانواده رقم بخورد. ضمن اینکه اگر از فیلمهای دیگر چیزی نگفتیم به این معنا نیست که مردها در آنها خوب به تصویر کشیده شده اند. البته از حق نگذریم چند مرد خوب داشتیم، مثل نقش محسن تنابنده در فیلم فِراری یا کاوه در فیلم بدون تاریخ بدون امضا، اما نکته بسیار جالب این است که این مردها مجرد هستند و اساسا نسبتی با خانواده ندارند!!!

برخی اوقات تفسیر در خودِ توصیف است و نیازی به زیاده گویی نیست. خودتان فرض کنید نشان دادن این کلیشه ها از مردان جامعه ما به عنوان «تصویر قالب»، می تواند چه بلایی را بر سر ستون مهمترین رکن جامعه ما یعنی خانواده بیاورد.

با این مقدمه طولانی برویم به سراغ فیلمهای پخش شده هفتمین روز جشنواره فجر در سینمای رسانه ها.

زیر سقف دودی – پوران درخشنده

مردان خائن، زنان افسرده وفرزندان تنها همه زیر سقف دودی این شهر 

آسمان تهران را دود گرفته و زیر این سقف مردان همه خائنند و همسرانشان افسرده و خانواده ها فروپاشیده. حتی اگر چنین فرضی را از فیلمساز بپذیریم، نباید سینما را با مطب روان شناس اشتباه بگیریم. نباید از روی سخنرانی های روان شناسان یا کتب روان شناسی فیلمنامه بنویسیم و بدهیم دست بازیگر که عینا همان ها را حفظ کند و به عنوان دیالوگ بگوید. به وضوح فیلمنامه پوران درخشنده پخته نبود. چکش کاری نشده بود. در برخی قسمت ها منطق روایی نداشت. حتی اگر دو سه رول را از فیلم حذف می کردی هیچ نقص خاصی برای فیلم به وجود نمی آمد. نقش شهرام حقیقت دوست و فریبا متخصص اگر نبودند، هم اتفاقی برای فیلم نمی افتاد.

زیر سقف دودی داستان مادری افسرده به نام شیرین ( با بازی مریلا زارعی ) بود که همسرش بهرام ( با بازی فرهاد اصلانی ) به او خیانت کرده بود. شیرین پس از به دنیا آمدن فرزندش آرمان همه فکر و ذکرش را روی او گذاشته و حالا که آرمان بزرگ شده و می خواهد مستقل شود و به مادرش بی توجهی و پرخاش گری می کند، احساس تنهایی و افسردگی می کند.

دغدغه فیلمساز برای ساخت فیلم در مورد چنین مسئله اجتماعی مهمی ستودنی است، اما پرداخت متن و فیلمنامه و صد البته کارگردانی بهتر می توانست جلوی صدای خنده تماشاگران را در سالن فیلم بگیرد. خنده تماشاگران و ترک کردن سالن یعنی فیلم واقعی نیست. یعنی مقواست.

سارا و آیدا – مازیار میری

فیلمی شلخته پلخته از زنان منفعل و مردان منهدم

سارا (با بازی غزل شاکری) و آیدا (با بازی پگاه آهنگرانی) با هم دوست صمیمی هستند، مادر سارا برای حل مشکل برادرش پول نزول گرفته و چون نتوانسته ۵۰۰ میلیون تومان را پس بدهد، به زندان می افتد. سارا هم دور می چرخد تا بتواند مشکل مادرش را حل کند. تا اینکه نهایتا سعید، نامزد آیدا به او کمک میکند و مادرش از زندان بیرون می آید. اما این تازه شروع ماجراست و می فهمیم که سعید به دنبال یک کلاهبرداری بوده و کمکش به سارا به خاطر این بوده که می خواسته از او برای این کلاهبرداری سوء استفاده کند.

مردهای قصه ما همانطور که پیشتر گفتیم یا مرده اند (بابای سارا)، یا دزد و خائن اند (مثل نامزد آیدا)، یا زندگی کردن بلد نیستند و دائما سرمایه شان را از دست می دهند (مثل برادر سارا) یا اگر هم زنده اند اساساً انقدر ضعیف هستند که جز تردید به زنشان و قدری تسکینِ کلامی و بردن زنشان به مسافرت کاری از دستشان بر نمی آید (مثل نامزد سارا). خوب است که هم مازیار میری کارگردان اثر مرد است و هم همایون اسعدیان به عنوان مجری طرح!

و جالب اینجاست که زنهای فیلم هم اساسا در مسیر حل مشکلات منفعل و ضعیف هستند. سارا در تمام طول اثر جز سکوت، پاسخی برای مواجهه با مشکلات ندارد. نه وقتی در مسیر درست است قابل همذات پنداری است و نه وقتی در مسیر غلط می رود می شود به او حق داد. یک شخصیت تخت که نه معلوم است چرا اول می گذارد دوستش بد نام شود و نه معلوم است چرا آخر یهویی صدای وجدانش مانع بدنامیِ جنازه دوستش می شود.

کاش مازیار میری بعد از کتاب قانون دیگر فیلم نمیساخت. چرا که در هر فیلم چندین پله نسبت به اثر قبلی اش افت می کند. اما چه باید کرد؟ وقتی پول و سرمایه گذارهای خصوصی که بازگشت سرمایه برایشان هیچ اهمیتی ندارند هستند مگر میشود آدم فیلم نسازد؟

سد معبر – محسن قرایی

فیلمی که اگر به پایان می رسید می توانست فیلم خوبی باشد!

سد معبر روایتگر زندگیِ تعدادی از ماموران حفاظت از معابرِ شهرداری تهران است که موظفند دستفروشها را از چهره شهر بزدایند! مامورانی که یا بسیار پرخاشگر و غیرمنطقی هستند و یا اهل شیتیل گرفتن و زیرآبی رفتن! در این میان داستان قاسم (با بازی حامد بهداد) برای ما برجسته می شود. مردی که بعدها می فهمیم الکلی بوده و حالا شغلی موقت در شهرداری برای خودش دست و پا کرده. با ارث پدرخانم مرحومش و کمک پدر بازنشسته اش به دنبال خریدن یک کامیونِ شرایطی است تا روی آن کار بکند. ولی همسر حامله اش نرگس (با بازی باران کوثری) که سالهاست قاسم را تحمل کرده و دیگر نمی خواهد در خانه پدرِ بهداد زندگی کند، از قاسم می خواهد که به جای خریدن کامیون خانه بخرد. قاسم هم از پولی که از یکی از دستفروشها پیدا کرده می خواهد مشکلات زندگی اش را برطرف کند.

فیلم سد معبر بر خلاف خیلی دیگر از فیلمهای جشنواره امسال فیلمی خوش ریتم با بازیهای قابل قبول است، اما مشابه بخش اعظمی از فیلمهای امسال فیلمی تلخ و سیاه است. فیلمی سیاه از آدمهایی که مهمترین باری که روی دوششان سنگینی نمی کند، بار مسئولیت است. آدمهایی که فقط خودشان برایشان مهم است و در این میان حاضرند برای نجات خودشان دست به هر کاری بزنند، حتی سقطِ جنینی که در شکم دارند. اما مهمترین مشکل سد معبر پایان آن است. پایانی ناگهانی و ول، که با تجربه خوبِ ابد و یک روز، بعید بود از سعید روستایی به عنوان نویسنده سد معبر، که چنین پایان بندی ای برای فیلم قرار بدهد. پایانی که در کمال تعجب پیش از نقطه اوج و در میان گره افکنی های فیلم رخ می دهد و مخاطب را با سیلی از سوالات بی پاسخ تنها می گذارد. اینکه آیا قاسم پول را پس می دهد؟ نرگس بچه اش را سقط می کند؟ آیا دستفروش به زندگی بر می گردد؟ آیا قاسم کامیون را می خرد؟ و چندین سوال مهم دیگر. سد معبر فیلمی است که می توانست خوب باشد، اما با بی تدبیری کارگردان و نویسنده اش به فیلمی نیمه کاره مبدل شده است که نسخه فعلی اش هیچ کارکردی جز تخطئه ماموران شهرداری ندارد.

گویا فیلمسازان ما انتخاب خود را کرده اند، فیلمها یا چند بار تمام می شوند، یا باز تمام می شوند، یا اصلا تمام نمی شوند و فیلمساز می گوید باز تمام شده اند!

قاتل اهلی – مسعود کیمیایی

به گرگه گفتن یه نصیحت بشنو، اینقدر گوسفندای مردمو نکش. گرگه گفت زودتر حرفتو بزن؛ گله رفت.

نمی دانم تا به حال شده با یک خارجی زبان صحبت کنید و زبان او را بلد نباشید. و وقتی او صحبت می کند، در هر ده جمله ای که می گوید یک کلمه اش را بفهمید و سعی کنید از روی آن یک کلمه تمام محتوای حرفش را تخمین بزنید.

مخاطبان ساکن در کاخ جشنواره دیشب بر سر فیلم «قاتل اهلی» مسعود کیمیایی چنین وضعی داشتند.  تمام تمرکزاشان را روی فهم فارسی دیالوگ های رول های فیلم می گذاشتند تا بتوانند بفهمند در کلیت فیلم قرار است چه اتفاقی بیفتد و فیلم بالاخره چه می خواهد بگوید. فیلم مجموعه ای است از دیالوگ های گنگ و به ادبیاتی نامالوف که مختص کیمیایی است و حداقل برای نسل جوان قابل فهم نیست. دکتر جلال سروش ( با بازی پرویز پرستویی ) سرمایه داری است مذهبی و دست پاک که مخالفینش می خواهند او را از میان بردارند. شرکت پیسارو که در هامبورگ آلمان به نام او ثبت شده و مدیریتش در اختیار پسر اوست با پرونده سازی مخالفانش به پولشویی متهم شده و از این طریق می خواهند جلال سروش را نابود کنند. مهتاب دختر او ( با بازی پگاه اهنگرانی ) نیز در میانه این درگیری های پدرش دلباخته خواننده ای به نام بهمن ( با بازی پولاد کیمیایی ) شده که از لحاظ عقیدتی با جلال سروش بسیار متفاوت است و مدام به کنسرت های او حمله می شود و گمان می کند که این حمله ها از طرف سروش است. موضوع فیلم همین درگیری های سروش با اطرافیانش است.

خلاصه اینکه فیلم آش شله قلمکاری است که نه سر دارد و نه ته. صدابرداری فیلم ضعیف و بسیاری از کلمات به واسطه صدابرداری گنگ هستند. تقریبا در ۱۰ دقیقه از فیلم که کنسرت های بهمن اجرا می شود به سختی می توان شعرهای او را فهمید. اما پرداخت تصویر ی فیلم همچون ریتم آن مناسب است. اما نقطه ضعف اصلی فیلم متن نامانوس آن است که باعث می شود ریتم کند به نظر برسد و از دقایق میانی تماشاگران را وادار به بیرون رفتن از سالن سینما کند.

نویسندگان: محمدصادق باطنی – حسین خداپرست

1+



نظری ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*