یادداشتی درباره یکی از با ارزش ترین ویژگیهای بارز در جشنواره سی و چهارم

بارقه های تازه‌ی حرکت به سمت ساختارهای خلاقه در روایتگری

پس از اتمام جشنواره فجر، فرصت مناسبی است برای تحلیل نقاط قوت و ضعف سینمای ایران. از این پس در مجموعه مطالبی از زوایای مختلف تخصصی، برخی از این مطالب را بررسی خواهیم کرد. نوشته آرین طاهری نخستین مطلب از این مجموعه است.

سه فیلم در این دوره از جشنواره از نظر تجربه کاربست شیوه های بیانی در سینما مهم هستند: ایستاده در غبار، اژدها وارد می شود و مالاریا. فیلم هایی که با جسارت به تجربه هایی با ارزش در زمینه طراحی شکل روایتگری سینمایی پرداخته اند. این سه فیلم با یکدیگر تفاوت های مهمی دارند. امّا از این جنبه که هر سه به شیوه های رایج داستان پردازی جریان مسلّط سینمای داستانی عامداً بی توجّهی می کنند به یکدیگر شبیه هستند. به ویژه اینکه هر سه فیلم، داستان خود را با تمهیدات بیانی خاصی در هم تنیده اند که شکل و ساختار آنها را به پارادایم فیلمسازی مستند نزدیک می کند. نزدیک شدن به ساختارهای بیانی پارادایم فیلمسازی مستند، که سینمای ایران در طول تاریخ خود گنیجنه های ارزشمندی از تجربیات مرتبط با آن را در خود جای داده است، می تواند یکی از مؤثّرترین راه های دستیابی به شیوه های بیان و روایتگری بومی و ملّی در سینمای ایران است. این همنشینی مبارک فیلم مستند و داستانی می تواند به ما راهنمایی کند که با رسانه سینما چه کارهای تازه ای می توانیم انجام دهیم که قبلاً از آنها غفلت کرده ایم و سه فیلم یاد شده نمونه هایی با ارزش از همین امر هستند.
این موضوع مرا به وجد می آورد که فیلمسازان خوش فکری در فضای فرهنگی و هنری کشورمان حضور دارند که به جای پیمودن مسیر قصه گویی سینمای رایج(که متأثّر و وامدار تجربیات هالیوود است)، می کوشند مسیر تازه ای را باز کنند که به بیان سینمایی اصیل و نوینی از جنس زمانه حاضر و فرهنگ معاصر ما نزدیک تر باشد. فارغ از اینکه فیلم حاوی چه پیامی باشد، نفس تلاش برای داستانگویی متفاوت و منطبق با تجربیات فرهنگی و تاریخی مردم ایران در این فیلم ها ارزشمند و ستودنی است. ما در مقام دغدغه مندان سینما و کارورزان فیلمسازی، می توانیم جدا از اینکه با پیام این آثار همدلی داشته باشیم یا نداشته باشیم، نحوه دستیابی به مقصود محتوایی و ارتباطی این فیلمسازان را از خلال فرمی که برای روایتگری در فیلم شان طراحی و اجرا کرده اند مورد تحلیل و موشکافی قرار دهیم. این کار می تواند گامی مؤثّر برای رساندن سینمای ایران به بیان های سینمایی بومی و ملّی واقع شود. این را هم فراموش کنیم که این گونه فیلم ها را مخاطب عام و یا حتّی داوران جشنواره ها اغلب مورد بی اعتنایی قرار می دهند(هرچند آمار رأی تماشاگران در جشنواره امسال نشان داد که آنها برای روبرو شدن با تجربه های روایی جدید مشتاق و آماده هستند.(زیرا دو فیلم اژدها وارد می شود و ایستاده در غبار در ردیف محبوب ترین فیلم های مخاطبان در این دوره از جشنواره قرار گرفتند).

ایستاده-در-غبار-پوستر اژدها وارد می شود

دنباله روی از سلیقه سطحی درام پردازی هالیوودی، که به راستی برای نیازها و اقتضائات فرهنگی انسان هزاره سوم فرسوده می نماید یک شکست آشکار است. شکستی آشکار برای فرهنگی که اگرچه از فرهنگ های دیگر تأثیرپذیر بوده، امّا همواره بر فرهنگ زندگی بشری چیزی از خود اضافه کرده و از حیث زیست اجتماعی، تاریخی و فرهنگی جوامع انسانی در سطح جهان جریان ساز واقع شده است. تا همینجا به شهامت و خلاقیت این فیلمسازان باید درود فرستاد و به پاس مقاومت و سرسختی شان در برابر طرز فکر سیل آسای جریان مسلّط و تخدیرکننده رسانه ای و فرهنگی حاکم بر جهان ادای احترام کرد. مقصودم از این نوشته این نیست که این سه فیلمساز غایت مسیر خلاقه ای هستند که سینمای ایران باید در شکل روایتگری به آنها اقتدا کند. این آثار در جشنواره امسال در حکم یک گام هستند به جلو برای رسیدن به بیان های تازه و نوین سینمایی که منبعث از نوع نگاه ایرانی به رسانه سینما می باشد.
پیمودن راهی که هالیوود و حتّی اغلب تولیدات سینمای اروپا با اتکا به هنرشناسی هزاران ساله ارسطویی پشت سر گذاشته است نتیجه روشنی دارد. ما هرگز به گرد پای آنها هم نخواهیم رسید… آنها دو هزاره پیش تر شروع به طی طریق کرده اند و ما حتّی با تولید فیلم هایی از جنس چ و حضرت محمّد(ص)(که در ارزشمندی شان تردیدی ندارم) قادر به پر کردن این فاصله تاریخی نیستیم. وانگهی دنباله روی نکردن از این قافله هم نه گناه است و نه خطا و اشتباه. می شود مسیری را پی گرفت که مبتنی بر تجربه های امروز و دیروز فرهنگ بومی مان باشد. هرچند غبار راه قافله عریض و طویل هزاران ساله ای که امروز به همه تجهیزات سلطه گری و کاروان سالاری مجهّز است، کارمان را سخت می کند. این یک پرسش تاریخی است که باید از خود داشته باشیم؟ ما از این سختی راه و راهروی هراسانیم؟
متأسفانه در تاریخ سینمای ایران آثار زیادی به دلیل خاص بودن و به دلیل تبعیّت نکردن از آنچه اصول مطلقه سینما تلّقی شده است و عمدتاً هم قواعد فیلمسازی تخدیرکننده هالیوود را شامل می شود، سرکوب شده اند. فیلمسازانی از جنس بهرام بیضایی، علی حاتمی و علیرضا داوودنژاد جزو فیلمسازانی بوده اند که از این لحاظ به طور مستمر یا نادیده گرفته شدند یا به باد تمسخر گرفته شدند(توجّه تان را جلب می کنم به اینکه از نظر من فیلمسازانی مثل نادری، کیارستمی، کیمیایی، کیمیاوی، تقوایی و مهرجویی با همه اهمیّت و نبوغ حرفه ای شان، پیشنهاد تازه ای برای داستانگویی خاص ایرانی در آثارشان ارائه نکردند، همچنین فیلمسازان مهم پس از انقلاب نظیر حاتمی کیا، میرکریمی، ملاقلی پور، فرهادی و… . در این بین البتّه جای خوشحالی است که مجید مجیدی دیده شده است هر چند دریغا بیشتر از منظر محتوای آثارش تا شکل روایتگری متمایزش در فیلم های با ارزشی همچون رنگ خدا، آواز گنجشک ها و حضرت محمّد(ص)). حال آنکه همگی آنها پیشنهادهایی در سطوح مختلف از تازگی و بدیع بودن، برای فرم روایتگری در رسانه سینما داشتند. بنابراین مسئله من نه مسئله نسل های مختلف فیلمسازان است نه پیام هایی است که هر فیلمساز در اثرش می گنجاند و نه اینکه هر کدام از این فیلمسازان چه مقدار از سوی جشنواره های داخلی و خارجی مورد احترام واقع شده اند. در این باره حرف من این است که وقتی به اهمیّت شکل روایتگری پی ببریم می توانیم پیام های مختلفی را از طریق آن به نحوی تأثیرگذار و متناسب با اقتضائات فرهنگی و زیست اجتماعی-تاریخی مخاطبان سینمای ایران به آنها منتقل کنیم. این پیام در یک فیلم می تواند از جنس هشدارهای اخلاقی گزنده موجود در فیلم مالاریا باشد و در فیلم دیگری می تواند از جنس تبلور شکوه هویت ملّی، ایمانی و اخلاقی فرماندهان دفاع مقدّس در فیلم ایستاده در غبار باشد.

بهانه واهی بی توجه به مخاطب بودن، یکی از اهرم های فشار عمده برای جریان های نوگرای روایتگری در سینمای ایران بوده است. این در حالی است که سینمای ایران پس از انقلاب از حیث تولید و پخش، وابستگی بسیار زیادی به دولت دارد. به عبارت دیگر، سینمای جمهوری اسلامی ایران یک سینمای دولتی است و سیاستگذاری رسانه ای کشور به طور کلّی در مورد همه رسانه های جمعی، همین ایجاد وابستگی به دولت و یارانه های دولتی بوده است. همینجا اتخاذ موضع می کنم که دولتی بودن رسانه ها و از جمله سینما با توجّه به ماهیّت فرهنگی انقلاب اسلامی یک ضرورت است و شخصاً مدافع چنین رویکردی به مدیریت رسانه های جمعی هستم. دلایلش به موضوع این یادداشت مربوط نمی شود، امّا چیزی که درخصوص دولتی بودن سینمای ایران به موضوع این یادداشت مربوط است این حقیقت است که دولتی بودن سینما یک معنای اساسی دارد و آن این است که بازگشت اقتصادی برای آن مهم نیست. این سینما ردیف بودجه دارد و برای همین سال هاست که ضرر می دهد و هنوز سرپاست و نسل های تازه ای وارد سینما می شوند و فیلمسازی پیشه می کنند و سینمای ایران تداوم حیات دارد.
واقعیّت این است که از منظر سینمایی که دولتی است، مخاطب با نگاه حجم پولی که وارد گیشه می کند مورد توجّه نیست، بلکه مخاطب از منظر تجربه فرهنگی، اخلاقی و تربیتی ای که در سینما از سر می گذراند و با آن را با خود از سالن سینما خارج می کند اهمیّت پیدا می کند(این اصلی ترین دلیلی است که مرا همدل جریان مدیریت دولتی رسانه ها و مشخصاً سینما می سازد). فلسفه این نوع مدیریت، خروجی مخاطب از سالن سینما را در اولویت قرار می دهد، به جای ورودی مخاطب(که در نگاه مرسوم این ورودی صرفاً همان پول است). این فلسفه، فارغ از اینکه تا امروز چگونه اجرایی شده(که مشکلات آن انکار ناشدنی است) ستودنی است و مبتنی بر ماهیّت فرهنگی انقلاب اسلامی است. تا امروز که سی و هفت سال از سینمای پس از انقلاب می گذرد و متأسفانه اکثریت فیلم ها به دنبال جلب نظر و اقبال عمومی گسترده مردم با توسل به رویه های قابل اقتباس فیلمسازی هالیوودی و بالیوودی و فیلمفارسی بوده اند، مگر چه سودی عاید سینمای ایران شده است؟ اگر این رویه ها، تا زمانی سوددهی نه چندان چشم گیر اقتصادی داشته است(تقریباً تا اواسط دهه هفتاد) به دلایل زمینه ای دیگر، از جمله محدودیت دسترسی مردم به سایر انواع رسانه های سرگرمی ساز دیگر بوده است و حالا که دو دهه است دست عامه مردم برای دستیابی به سرگرمی های رسانه ای بازتر شده، پوشالی بودن اتکای بدنه سینمای ایران به ساختارهای پوسیده داستان پردازی سینمایی رایج، برای ایجاد جاذبه در میان مردم نمایان شده است. مهمترین فرصتی که یک سینمای دولتی می تواند در اختیار کارورزان سینمایی قرار دهد، ایجاد فرصت انجام تجربه های نو، مبتنی بر حیات فرهنگی و تاریخی جامعه است که در این زمینه سینمای دولتی ایران پس از انقلاب اهمال بسیار کرده است.

مالاریا

اینکه سینمای ایران با بودجه دولتی اداره می شود، بهترین فرصت ممکن برای پرداختن به تجریه هایی است که سینما را از لحاظ بیان و پیام، به یک رسانه بومی تبدیل نماید. امّا این مسیر نه تنها مغفول مانده بلکه همواره مورد سرکوب واقع شده است. واضح است که این انتظار غیرتاریخی را ندارم(و اساساً نمی توان داشت) که تمام بدنه تولید سینمای ایران، به فیلم های نوگرا و یا شکل افراطی تر آن، فیلم های تجربه گرا اختصاص یابد. امّا این انتظار به حق را دارم که دغدغه مندان و کارورزان فیلم و سینما در برابر سرکوب نوشکفتن ها در زمینه تجربه های داستانگویی تازه سکوت نکنند. این فیلم ها به مفهوم واقعی شایسته نقد و تحلیل اند و باید از آنها گفت و نوشت تا به حافظه فرهنگی این مرز و بوم تبدیل شوند و راهی به تکامل و بهبود در قالب نمونه های مشابه بعدی پیدا کنند. در چنین حالتی است که ما می توانیم امیدوار باشیم مالاریا ها، اژدها وارد می شودها و ایستاده در غبارهای بهتری در سال های بعد داشته باشیم که ای بسا پیام های عمیق تر و جدی تری را در خود می پرورند و به مخاطبان منتقل می کنند.
زمان می برد یک نوع جدید از تولید گفتمان فرهنگی و بیانگری رسانه ای در میان مردم یک جامعه و فرهنگ جا باز کند و به بخشی از فرهنگ شان تبدیل شود. زمان می برد که تجربه های متفاوت و خلاق پذیرش عام پیدا کنند و در میان جمع وسیع تری از مخاطبان مقبولیّت یابند. این اتفاق حادث می شود در صورت وجود بالفعل لازمه اساسی آن، که خودباوری است. اگر باور ما این است که سینما، قواعد بیانی خود را از زمان فورد و هیچکاک یا با نگاه انتقادی گدار و آنتونیونی کامل کرده است، عمیقاً غرق در اشتباهیم. با این رسانه هنوز می شود کارهای زیادی کرد.

نویسنده: آرین طاهری

0



نظری ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*